یادداشت ها و مصاحبه های یک خبرنگار
 
A reporter's notes and interviews
حضور روحانیت در عرصه‌های سیاسی به‌ویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی و قبل از آن،‌ نمود عینی این قشر در جامعه است، هر چند این حضور، ‌همراه با اما و اگرهای بسیاری بوده است، اما این بار رهبر معظم انقلاب در سفر به یادماندنی خود به قم، تکلیف تعامل حوزه و نظام را برای همیشه مشخص نمود، تا جایی که نظام را فرزند حوزه دانستند.

سرویس علمی- فرهنگی مرکز خبر حوزه، در گفت وگو با دکتر عبدالوهاب فراتی، استاد و محقق حوزه و دانشگاه ضرورت حضور روحانیت در عرصه سیاسی و تعامل آن با نظام را بررسی کرده است.



* تعامل روحانیت با سیاست چگونه بوده و از چه دوره‌ایی به شکل امروزی در آمد؟

شاید یکی از موضوعات بسیار مهمی که امروزه، فرا روی روحانیت و حوزه‌های علمیه قرار دارد، نحوه تعامل روحانیت با سیاست است، همانطوری که می‌دانید در هیچ دوره‌ای مانند انقلاب اسلامی، روحانیت در عرصه قدرت و حکومت ورود پیدا نکرده و به عبارت دیگر، ورود روحانیت به ارکان حکومتی و به شکل امروزی آن، پدیده جدیدی است که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ظهور و بروز پیدا کرد، در سال‌های قبل از انقلاب به ویژه در یکی دو قرن اخیر، روحانیت حضور کمرنگی در پارلمان مشروطه داشته و یا نظارت بر شرعی بودن یا شرعی شدن روند‌های سیاسی را بر عهده داشته، به عبارت دیگر، حضور روحانیت بر عرصه قدرت و سیاست در این سطح و در این ابعاد، پدیده متأخری است که در عصر جمهوری اسلامی تجربه شده و طبیعتاً این تجربه گرانبهایی است و نیازمند باز خوانی ابعاد و جهات مختلف آن است که می‌تواند به روحانیت در حضور پر ثمر و کار آمدش در این عرصه کمک بکند.

* چه شبهه‌هایی درباره ورود روحانیت به عرصه سیاست، وجود دارد؟

آنچه در پی این حضور، اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند، پاسخ به پرسش‌ها و شبهاتی است که پیرامون این حضور به وجود آمده است، وقتی شبهات و پرسش‌هایی که امروزه فرا روی تجربه جدید روحانیت قرار گرفته را مرور می‌کنیم، به نظر می رسد، این شبهات و پرسش‌ها ریشه در ادبیات گذشته ما به ویژه ادبیات مشروطه به بعد را دارد، که در قالب دو سئوال قابل رهگیری است.

نخست: روحانیت به کارکرد اصیل خود بازگردد

شبهه نخست این است، اساساً ورود به ارکان حکومت از وظایف و کار کردهای روحانیت محسوب نمی‌شود! کارکرد اولیه و نهایی روحانیت، همان کارکردهایی است که به طور سنتی در طول تاریخ به انجام رسانده‌اند ؛ کارکردهای سنتی اشاره به فهم دین و ترویج آئین و اجرای مناسک مذهبی دارد که روحانیت از عصر غیبت به خوبی این‌ها را انجام داده است والان هم انجام می‌دهد و به غیر از این ، کارکرد دیگری ندارد، طبیعتاً بر اساس این تفکر، ورود روحانیت به قدرت یک امر زائدی است که بر این نهاد افزوده شده است و روحانیت باید از عرصه سیاست عقب نشینی کند و به کار کردهای اصیل و سنتی خود رجوع کند.

شبهه دوم: استبداد دینی

سئوال و شبهه دوم، این است، اگر روحانیت بتواند در عرصه سیاست ورزی و ورود به ارکان حکومت کارکردی هم داشته باشد ؛ و به عبارت دیگر، افزون بر کارکرد سنتی‌اش، کار کرد جدیدی هم پذیرفته باشد و به عرصه قدرت ورود پیدا ‌کند، رویه‌ای را اختیار می‌کند که اقتدارگرایانه است و حضور او بر عرصه قدرت حضور دموکراتیکی نخواهد بود، به همین دلیل ساختار قدرت، دچار یک نوع انسداد می‌شود ، که در ادبیات روشنفکران سکولار و غیر سکولار به «استبداد دینی» شهرت دارد.

 این سئوالات و شبهاتی است که امروزه از لسان کسانی که منتقد حضور روحانیت در عرصه قدرت هستند به کرات شنیده می‌شود ؛ همان طور که گفته شد این شبهات در گذشته‌های دور نیز بر روحانیت وارد می شد؛ من وقتی ایرادهای روشنفکران به حضور روحانیت بر عرصه قدرت از مشروطه تا الآن را جمع بندی ‌کردم، احساس می‌کردم کل ایرادت و شبهات ایشان در همین دو شبهه خلاصه می‌شود .

* به نظر شما بهترین پاسخی که می‌توان به این شبهات داد چیست؟

اگر از منظر این دو شبهه سابقه دار و ریشه دار، درباره حضور روحانیت بر عرصه قدرت و تعامل روحانیت و سیاست بپردازیم، باید برای پاسخ به این دو شبهه، نحوه تعامل روحانیت با قدرت را مورد مطالعه جامعه شناختی قرار بدهم و اساساً استدلال و روشن‌فکری، برای بازگشت روحانیت از قدرت، به پایان خودش رسیده است و اگر ما امروز، هر توصیه‌ای برای بازگشت روحانیت از قدرت را بپذیریم، در واقع روحانیت را از روحانی بودن خودش تهی کرده‌ایم، به همین دلیل این توصیه‌ای است که به پایان خودش رسیده است، ما حتی در شرایط مدرن هم نمی‌توانیم به روحانیت توصیه کنیم که فضای رقابت سیاسی را رها کند و به مسجد و محراب و درس و بحث خودش بازگردد، این مطالب ایده و نگرش کلی من در این بحث است.

قبل از ورود به بحث این سئوال را پاسخ دهیم که آیا اساساً روحانیت، سیاسی هست یا نیست ؟ روحانیت به مثابه نهادی که متولی امور دین هست، سیاسی بودن خودش را از کجا بدست می‌آورد؟ آیا امری، درونی و ذاتی او را نسبت به سیاست حساس و مسئولیت پذیر می‌کند، یا اینکه یک حادثه بیرونی او را سیاسی کرده است؟

* آیا دیدگاه‌های دیگری نیز در خصوص حضور روحانیت در سیاست وجود دارد؟

این دو مسئله‌ای را که مطرح کردم، در واقع ناظر به دو فرضیه رقیبی است که در مطالعات مربوط به روحانیت وجود دارد، عده‌ای از روشنفکران سکولار، مثل محمدسعید العشماوی، نویسنده و روشنفکر مصری در کتاب اسلام گرایی یا اسلام (L` islamisme contre L` islam ) و همچنین دکتر حسین بشیریه در کتاب جامعه شناسی سیاسی(جامعه‌شناسی سیاسی: نقش نیروهای اجتماعی در زندگی سیاسی, نشر نی, چاپ اول ۱۳۷۴) مدعی هستند که روحانیت به تبع اسلام، یک نهاد سیاسی به حساب نمی‌آید ؛ یعنی همان طوری که اسلام، دینی، غیر سیاسی است، روحانیت هم که متولی این دین است، نهادی غیر سیاسی می‌شود، اما چه چیزی باعث می‌شود نهادی مثل روحانیت که غیر سیاسی است، داعیه سیاسی پیدا می‌کند و نسبت به حوزه سیاست حساس می گردد و به آن ورود پیدا می‌کند و خودش را با مسائل سیاسی درگیر می‌کند ؟ وی معتقد است، یک عامل بیرونی روحانیت را به سمت سیاست دعوت می‌کند و آن ورود مدرنیته به جهان اسلام است، در واقع از زمانی که مدرنیته وارد جهان اسلام شده است، چون نهادهای سنتی مورد تعرض مدرنیته قرار گرفته روحانیت مجبور شده است، برای حفظ سنت و نهادهای وابسته، در عرصه سیاست ورود پیدا کند و به این صورت در مقابل مدرنیته به مقاومت بپردازد، چون کسی که در حاشیه به سر می‌برد، نمی‌تواند در مقابل هجمه مدرنیته ایستادگی کند، او باید در صحنه حضور داشته باشد و قدرت را به دست بگیرد و با ایجاد نهادها و ساز و کارهایی، جلوی این تهاجمات غرب را بگیرد و این تحلیل ؛ سیاسی بودن روحانیت را به یک عامل خارجی که عارض بر نهاد روحانیت شده است را بیان می کند.

* به نظر شما، این نگاه متناسب با آموزه‌های غربی دین نیست؟

 اگر این تحلیل را بپذیریم، باید این مطلب را هم بپذیریم که روحانیت نهادی غیر سیاسی است که یک کار کرد کاملاً مدنی دارد و این نهاد مدنی، نه برای به دست گرفتن قدرت، بلکه برای فعالیت‌های خاصی در جامعه دینی به وجود آمده است، که با این تعریف، ورود روحانیت به قدرت یک ورود عَرَضی است و طبیعتاً بنا به دلایل متعددی، ممکن است فروکش کند، لذا این امر، کار کرد اصلی روحانیت به حساب نمی‌آید و در واقع این یک فرضیه که در ادبیات روشنفکری رواج دارد و معمولاً کسانی که از طریق مطالعات عمومی دین شناسی در غرب به مطالعه نهاد روحانیت و دین اسلام می‌پردازند، مبتلا به این نوع تحلیل‌ها و تعلیل‌ها می‌شوند.

 البته این را هم عرض کنم، ممکن است، امروز کسانی از خود حوزویان نیز معتقد باشند که ورود روحانیت به ارکان حکومت غیر ضروری است و لزومی ندارد، ‌اعتقاد این گروه ممکن است، مثل روشنفکران نباشد، بلکه فقط معتقد باشد که ضرورتی ندارد روحانیت در عرصه سیاست ورزی و قدرت مداری مشارکت کند و دلایل دین شناختی نیز ارائه کند و با یک محفوظاتی ورود روحانیت به قدرت را نقد یا نفی نماید، که نظر این گروه نیز باید به عنوان یک امر «درون دینی» مورد بررسی قرار گیرد .

* سیاسی بودن روحانیت در منابع دینی چگونه مطرح شده است؟

فرضیه‌ای که من معمولاً آن را می‌پذیرم و با اتکا به آن فرضیه، به بحث تعامل روحانیت با سیاست می پردازم این است که فکر می‌کنم، روحانیت سیاسی شدن خودش را نه از عوامل بیرونی، بلکه برخاسته از سیگنال‌ها و نشان‌های سیاسی نص اسلام می‌گیرد و مراد من از نص، همان قرآن و سنت نبوی(ص) و سیره اهل بیت(ع) است.

*مقایسه قرآن و انجیل در خصوص سیگنال‌های سیاسی

در واقع سیاسی بودن روحانیت بیش از آنکه برخاسته از عوامل بیرونی باشد، برخاسته از سیگنال‌های و نشانه‌های متکثر از خود نصوص اسلامی است، شما اگر متن قرآن را با متن مقدس دیگری مثل انجیل مقایسه کنید، کاملاً برای روشن است که سیگنال‌های سیاسی قرآن به مراتب بیشتر از یک متنی مثل انجیل است و شاید مسائل سیاسی انجیل به اندازه انگشتان یک دست هم نرسد، اما در قرآن آیات و واژگان سیاسی فراوانی داریم که به صورت پراکنده و متراکم مطرح شده است.

*واژگان سیاسی قرآن در آیات مکی، بیشتر است

علاوه بر اینکه ما گمان می‌کردیم، آیات سیاسی قرآن بیشتر به دوره مدنی اختصاص دارد، اما امروزه تحقیقات نشان می‌دهد که بیشتر تفکر سیاسی اسلام در آیات مکی شکل گرفته است و بسیاری از اصول مبانی که پیامبر(ص) در تفکر سیاسی خودش مد نظر قرار داده‌اند، در آیات مکی وجود داشته است، مثل سوره انعام که یک سوره کاملاً مکی است، تیجانی معتقد است، مبانی تفکر سیاسی اسلام در سوره انعام شکل می‌گیرد و اگر واژگانی که در این سوره به کار رفته است را مورد بررسی قرار بدهید، می‌بینید که اغلب واژگان بار سیاسی دارد و اگر این متن را با متنی مثل انجیل مقایسه ‌کنید، متوجه می‌شوید، این متن واجد نشانه‌های سیاسی متعددی است که معمولاً معتقدین به خودش را متأثر از خود می‌کند و چون این نص، با ما حرف می‌زند و صامت نیست، همواره رفتار ما را در حوزه سیاست مرتبط با خودش می‌کند و ما نمی‌توانیم، فعلی در حوزه سیاست انجام دهیم که به گونه‌ای باز گشت به نص پیدا نکند.

 طبیعتاً همه مسلمین به خاطر قرابتی که به نشانه‌ها و سیگنال‌های نصوص اسلامی دارند، همیشه رفتارشان در حوزه سیاست، بازتابی از حوزه نص است و چون روحانیت نزدیک‌ترین قشر به این نشان‌ها است، طبیعتاً سیاسی‌ترین گروهی است که در جهان اسلام حضور دارد .

*آیا فرقه‌های مسلمان، منکر وجود این سیگنال‌های سیاسی در قرآن هستند؟

هیچ یک از فرقه‌های مسلمان و نحله‌های اسلامی، مخالف و منکر وجود این سیگنال‌های سیاسی در قرآن نیستند؛ یعنی حتی روشن فکران سکولاری مثل علی عبد الرزاق و کواکبی و... حتی دکتر مهدی حائری، منکر سیگنال‌های سیاسی در نص نیستند و معتقدند، این نصوص، مرتب برای ما نشانه تولید می‌کند، اختلافی که این‌ها دارند در توالی آیات و نشانه‌ها است، مثلاً کسی، این نشانه‌ها را مختص به عصر معصوم (ع) می‌داند و ممکن است بگوید در عصر غیبت، ما وظیفه‌ای برای حضور در عرصه قدرت نداریم و فقیه حاکمیت خاصی در حوزه سیاست ندارد، ولی منکر اصل نشانه‌ها نیستند؛ مثلاً هر دوی ایشان می‌دانند که آیه « أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم» (نساء59) در قرآن هست و کاملاً یک آیه سیاسی است و آیه «وشاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ» (آل عمران ؛ آیه 159) هم در قرآن هست که باز هم بار سیاسی دارد، ممکن است کسی آیه اول یعنی « أَطیعُوا اللَّهَ » را مقدم بر آیه شوری کند و یک قرائت خاصی از دولت دینی داشته باشد و ممکن است کسی آیه شوری را مقدم بر آیه « أَطیعُوا اللَّهَ » کند، یا آن را مقید به این آیه بکند و قرائت دموکراتیکی از حکومت دینی ارائه بدهد، این انتقادها به دین و اختلاف‌ها فرع بر وجود این سیگنال‌ها است و به همین دلیل، همه قرائتهایی که بین عالمان دینی وجود دارد، به نوعی می‌پذیرند که این نشانه‌ها و سیگنال‌ها وجود دارد، اما در تقدم و تأخرشان اختلاف دارند.

*قطع روحانیت از سیاست، چه پیامدهای منفی به دنبال دارد؟

 اگر ما فرضیه دوم را بپذیریم که فرضیه مختار بنده در این بحث است، آنگاه شما نمی‌توانید بگویید که روحانیت وجودی غیر سیاسی دارد، چون اگر بگویید وجود غیر سیاسی دارد، دیگر روحانی نیست، چون این روحانی متأثر از این سیگنال‌هاست، لذا هر توصیه‌ای که به روحانیت گفته شود، تا از حوزه سیاست فاصله بگیرد یا برگردد و به انزوا برود در واقع به معنای قطع کردن رابطه او با این سیگنال‌ها است و قطع این سیگنال‌ها بین این دو، به معنای تهی کردن روحانیت از ذات خود است.

ادامه دارد...


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٦/۱٥ توسط ح.کرمی
تمامی حقوق مطالب برای یادداشت ها و مصاحبه های یک خبرنگار محفوظ می باشد