یادداشت ها و مصاحبه های یک خبرنگار

A reporter's notes and interviews

صدرالمتالهین معتقد است، مسایلی که در قالب نقلی در دین ارائه می‌شود، قابلیت ارائه برهانی و عقلانی را دارد و به صورت ارائه نقلی صرف که قابل برهان و استدلال نباشد نیست. او معتقد است آن‌چه به‌عنوان ره‌آورد سفر انبیای الهی به‌عنوان امور وحیانی و دینی است، کاملاً قابلیت ارائه عقلانی و برهانی را دارند کما این‌که بسیاری از این آموزه‌ها در قرآن کریم به صورت عقلانی ارائه‌ شده است...


اول خرداد، بزرگداشت حکیم متأله، صدرالمتألهین شیرازی است. در ابتدا معرفی از حکمت متعالیه صدرایی داشته باشید.

حکمت متعالیه که دست‌آوردهای سفر عقلی، معنوی، روحانی و عرفانی صدرالمتألهین است، دست‌آوردی بزرگ و الهی می‌باشد که سرمایه‌ای عظیم برای اسلام و جامعه اسلامی به شمار می‌رود و منشأ تمدن بزرگ است. بعدها همین تمدن مبتنی بر حکمت متعالیه، شجره‌ طیبه‌‌‌ای خواهد شد.

  * ابعاد حیات علمی و اجتماعی، حکیم صدرالمتألهین را چگونه توصیف می‌کنید؟

 صدرالمتألهین شخصیتی است که زندگی او در ابعاد مختلف شفاف و روشن است و هیچ ابهامی در زندگی این بزرگ‌حکیم الهی از تولدش در شیراز تا مماتش در راه زیارت بیت‌الله‌الحرام وجود ندارد، گرچه دیگران راجع به زندگی صدرالمتألهین نظرات فراوانی داده‌اند، اما خود صدرا در آثار و تألیفاتش به سیر و مراحل علمی و تطوراتی که در زندگی‌اش داشته؛ اشاره کرده است و دیگران هم در جهت معرفی ابعاد شخصیتی، نفسی و روحانی و هم‌چنین به لحاظ تبیین و توضیح آثار و کتب به‌جا مانده از او تلاش‌های ارزشمندی داشته‌اند که سعی آن‌ها مشکور است؛ البته این مطلب به‌گونه‌ای تفسیر نشود که ما نیاز به واکاوی بیشتر و گسترده‌تر شخصیت ایشان نداریم و جا دارد بیش از این راجع به شخصیت او به بحث و گفت‌وگو نشست، چرا که ملاصدرا به تعبیری به تنهایی یک امت بود، او در حوزه مسایل علمی و دینی و اجتماعی، کار یک امت را انجام داد و اگر فرصت بازبینی و بازخوانی زندگی صدرالمتألهین را افراد جامعه و خصوصاً علاقه‌مندان به حکمت بخواهند دنبال کنند، کاملاً مشاهده خواهند که صدرالمتألهین شخصیتی است که در تمامی حوزه‌های علمی، اجتماعی و حتی سیاسی حضور داشته و اندیشه‌های متعالی دین را فهمیده و به کار گرفته است. او به‌عنوان یک عالم دینی و مصلح جهانی مبتنی بر آثار و مبانی الهی؛ فلسفه علمی و زندگی خودش را بنا کرده است و باید کسانی که با سیره صدرالمتألهین آشنا هستند و زندگی او را رصد کرده‌اند بیشتر بنگارند تا افراد جامعه ما با این شخصیت علمی بیشتر آشنا شوند.

  * آیا شخصیت ملاصدرا آن‌چنان که شایسته ایشان هست، شناخته و معرفی شده است؟

 متأسفانه هنوز بعد از چهار قرن، به‌رغم این‌که در اصل هویت و زندگی او ابهامی وجود ندارد، اما رونمایی از ابعاد شخصیتی، آثار، اندیشه‌ها و تطورات او به‌طوری که شایسته این شخصیت باشد، انجام نشده است.

 این‌که چه عواملی باعث می‌شود یک شخصیت به درستی شناخته نشود در جای خود قابل ‌بحث و بررسی است؛ اما جامعه علمی، دینی، سیاسی و اجتماعی ما مبتنی بر اندیشه بزرگ سیاسی و اجتماعی صدرالمتألهین و مکتب عالمانه و حکیمانه‌ای که ایشان گسترده‌اند حرکت می‌کند. گاهی شخصیت‌های بزرگی مثل علامه طباطبایی(ره) در بسط این اندیشه و تفکر تلاش‌های عالمانه‌ای را انجام می‌دهند و شخصیت‌هایی مثل شهید مطهری را پرورش می‌دهند؛ این‌ها در انتشار و توسعه معارف حکمت متعالیه سهم بسزایی دارند و گام‌های مؤثری را در پیشرفت و پیشبرد این اندیشه از خود به جای می‌گذارند. یا شخصیتی مثل امام راحل با اندیشه‌های اصیل دینی با شکل و صورتی که در حکمت متعالیه قالب‌ریزی شده است، دین را می‌گستراند و حکومت تشکیل می‌دهد، این امر بدون عقبه فکری حکیمانه و فلسفه امکان‌پذیر نیست؛ بنابراین اگر بخواهیم شخصیت علامه طباطبایی و امام راحل را از منظر حکمت مورد بررسی و واکاوی قرار بدهیم، بدون تردید باید بگوییم آن‌ها در مدرسه صدرالمتألهین رشد کرده‌اند و نگرش‌ها، بینش‌ها و دانش‌هایی که آموخته‌اند مبتنی بر آن حکمت اصیل و دینی است. اما درعین‌حال جا دارد محققان و پژوهشگران و کسانی که سیره‌نویس هستند، تحقیق کنند و به جامعه دینی ما که با مباحث فلسفی عمیقاً ارتباط دارند و مسایل عقلی را در اشکال فلسفی دنبال می‌کنند این مسایل را بیابند.

  * از آن‌جا که در اصطلاح حکمت و فلسفه، روش فلسفی مبتنی بر روش عقلی صرف است و حکیم کسی است که با روش عقلی محض حرکت می‌کند، آیا می‌توان صدرالمتألهین را که جمع بین قرآن و برهان و عرفان و.. کرده است را یک حکیم و فیلسوف نامید؟

فلسفه، دانشی است که تنها و تنها بر اساس روش عقلی محض حرکت می‌کند، و به هیچ‌وجه روش غیر عقلی را نمی‌پذیرد ولو آن روش برای اهلش درست و شناخته شده باشد و این اجمالی است از روش فلسفه چه در غرب یا شرق و چه در حال یا آینده. فلسفه با این روش شناخته می‌شود، کسانی که از روش عقلانی فاصله بگیرند، عملاً فیلسوف نیستند؛ این تعریفی است که از دانش فلسفه می‌شود. بر این اساس اگر کسی بخواهد مبانی دیگر دانش‌ها و دیگر روش‌ها را در فلسفه راه بدهد، بدون تردید او را حکیم یا فیلسوف نمی‌شناسند و برخی افراد که با مبانی و روش صدرالمتألهین آشنا نیستند، چه بسا این‌گونه نسبت‌ها را به صدرالمتألهین بدهند که او حکیم نیست بلکه یک متکلم یا عارف است و حکیم که باید تمام اندیشه‌اش را در چهارچوب تفکر عقلی پایه‌ریزی کند شامل صدرالمتألهین نمی‌شود؛ از این نظر برخی آنچه را که دست‌آورد فلسفه صدرالمتألهین است را کنار می‌گذارند و ایشان را حکیم نمی‌دانند. اما این بحث تا چه حد درست است و آیا صدرالمتألهین از روش فلسفی و تفکر عقلی پا را فراتر گذاشته و در حوزه دیگری ورود پیدا کرده است، یا او حکیم محض بوده و در فضای تفکر فلسفی خود هرگز از چارچوب تفکر عقلی محض بیرون نیامده است؟ البته صدرالمتألهین هم حکیم است، هم متکلم است، هم عارف است و هم دین‌شناس، اما معنای این سخن، این نیست که انسان جامعی که همه این امور را به جمع سالمی جمع کرده است فیلسوف یا حکیم نباشد. اتفاقاً در اندیشه صدرالمتألهین هم این مسئله کاملاً پذیرفته شده است که تفکر فلسفی و دانش حکمت لزوماً باید بر اساس یک تفکر عقلی محض شکل بگیرد و هیچ‌چیزی بیرون از تفکر عقلی نباید در این حوزه راه پیدا کند. اما آن‌چه در تفکر صدرایی و اندیشه صدرالمتألهین می‌بینیم، این است که، او ضمن باورداشت این امر که تفکر عقلی و روش فلسفی کاملاً باید محفوظ باشد، بسطی که در اندیشه و مکتب او شکل گرفته، فلسفه را توسعه داده است و تفکر عقلی را دامن‌گستر کرده به حدی که توانسته است از مبانی دیگر هم در قالب تفکر عقلی استفاده کند.

آن‌چه را که صدرالمتألهین در حکمت خود استفاده کرده است از مبانی عقلی و وحیانی است، اما این هیچ منافاتی با تفکر فلسفی ندارد، چرا که این مبانی‌ای که بهره‌های علمی آن‌گونه از دانش‌ها و سفرهای عقلی و شهودی است، در دستگاه حکمت متعالیه صدرالمتألهین کاملاً برهانی و عقلانی می‌شود، این‌طور نیست آنچه را که به‌عنوان مبانی عرفانی یا وحیانی در حکمت صدرایی راه پیدا کرده است، امر پذیرفته‌شده دربستی باشد، بدون هیچ ملاحظه عقلی و بدون گذر از فیلتر برهانی قابل توجه باشد. صدرا در نوشته‌ها و آثارش اصرار دارد که آنچه را که ما از منابع عرفانی یا دینی و وحیانی اتخاذ می‌کنیم، در چارچوب تفکر عقلی و مسیر برهانی قرار می‌دهیم و آن‌گاه آن را به یک تفکر فلسفی تبدیل می‌کنیم.

 این اتفاق در فضای حکمت متعالیه امکان‌پذیرتر شده است، گرچه در سایر حکمت‌ها هم تا حدی وجود داشت اما صدرالمتألهین بیش از دیگران نسبت به استفاده از منابع وحیانی و عرفانی همت کرده است.

 این مطلب به این دلیل است که توسعه‌ای که در حکمت صدرالمتألهین اتفاق افتاد و مبانی‌ای که در اندیشه صدرایی تولیدشده، این فرصت را برای صدرالمتألهین به وجود آورد که بتواند از مایه‌ها و مبانی عرفانی و دینی به نحو مناسب با حکمت استفاده کند و ما در اندیشه مشایی چندان مجال واسعی را نمی‌بینیم که بتوانیم به خوبی از مبانی عرفانی استفاده کنیم یا در حکمت مشاء یا اشراق میدان وسیعی را برای فهم مبانی دینی به جهت این‌که این مبانی به لحاظ اصول و قواعد و آموزه‌ها به‌گونه‌ای که بتوان مبانی دینی و عرفانی را قابل‌فهم برای اهل حکمت کرد وجود ندارد، اما صدرالمتألهین با توسعه‌ای که در دستگاه حکمت داد و واقعاً حکمت را متعالی کرد و مبانی‌ای که در این دستگاه و حکمت ایجاد کرد، این فرصت را برای خود به وجود آورد تا مبانی عرفانی یا وحیانی را در چارچوب فلسفه خود مطرح کند و این اتفاق بسیار بزرگی است.

 

 * لطفاً به برخی از نوآوری‌ها و مسایلی که به‌عنوان زیرساخت حکمت صداریی مجال ورود مبانی دینی و وحیانی به این حکمت را می‌دهد، اشاره‌ای کنید؟

یکی از مسایلی که در حکمت صدرایی به‌عنوان زیرساخت و اساس و بنیان این حکمت مطرح است، بحث “اصالت وجود” است و بنیان دیگر این حکمت بزرگ، بحث “تشکیک وجود” است. مبنای اصالت وجود و تشکیک وجود آن‌قدر مبانی بزرگی است که راه را برای ورود مبانی دینی و قرآنی و وحیانی باز می‌کند، اما به‌زعم امتیازات خوب و فراوانی که در حکمت اشراق و مشاء وجود دارد، نمی‌توان از مبانی و اصول و قواعد و آموزه‌های این حکمت‌ها فرصت و مجالی برای ورود به اندیشه‌های عرفانی و وحیانی باز کرد.

مسئله حرکت جوهری از دست‌آوردهای بزرگ حکمت متعالیه است. مسئله اتحاد عاقل و معقول از فرآورده‌های این دانش عظیم است که صدرالمتألهین در حکمت خود ایجاد کرده است. بحث “تجرد عالم برزخ”، از مسایلی است که زمینه را برای فهم مسایل دینی بسیار مستعد و آماده می‌سازد. توسعه‌ای که ایشان در نوع مباحث فلسفی داده مثل بحث “ارجاع ماهیات به مفاهیم”، بحث “وجود ربطی” و منتفی دانستن وجودات مستقل در مقابل خدای عالم؛ مسئله “جسمانیة‌الحدوث و روحانیة‌البقاء بودن نفس انسانی”، توسعه‌ای که در بحث وحدت داده و “وحدت حقه حقیقیه” را مطرح کرده‌اند، زمینه را برای فهم مسائل دینی هموار می‌کند. عمده‌ترین بحثی که صدرالمتألهین داشت، بحث نسبت وجودی ممکنات با واجب‌الوجود بود که به امکان وجودی و امکان فقری کشانده‌اند و هم‌چنین مسایلی که در حوزه علیت مطرح کرده‌اند. و هر یک از این مبانی به میزان بسیار وسیعی فرصت فهم معارف را باز می‌کند.

در کل اتفاقات ارزشمندی که در اصول و قواعد یک دستگاه اصیل حِکمی رخ می‌دهد، راه را برای فهم مبانی وحیانی و عرفانی فراهم می‌آورد. ما این مسایل را در حکمت مشاء و حکمت اشراق نمی‌بینیم؛ لذا آن‌ها نمی‌توانستند این مبانی وحیانی و دینی را در مسایل خود راه دهند. اما شدت و حدتی که در تفکر صدرالمتألهین بود توانست این مسایل را با این اصول و مبانی‌ای که در اختیار دارد و با این ابزار، به یک شکل برهانی و حکمی تبدیل کند و این هنر کسی غیر از او نبوده است.

هنر دیگر صدرالمتألهین این بود که ضمن تولید این مبانی، در هر میدانی که حضور پیدا کرد آن میدان را شکافت و طرحی نو درانداخت.

در هر موردی مثل بحث تقسیم موجود به ممکن و واجب، تعریفی از واجب یا ممکن ارائه می‌کند، در بحث تقسیم موجود به معلول، تعریفی که از علت دارد به‌عنوان مقوم و تعریفی که از معلول به‌عنوان متقوم دارد، یا در بحث وحدت و کثرت، تعریفی که از وحدت حقه ارائه می‌دهد، یا در بحث بساطت، معنایی که از بساطت حقیقیه ارائه می‌کند، یا در هر میدان دیگری حرفی نو آورده و تا حدی فضا را بازکرده و زمینه را برای رشد فلسفه از یک سو و بهره‌مندی از مبانی دیگر دانش‌ها از سوی دیگر، فراهم آورده است.

 * با این توضیحات حضرتعالی می‌توان گفت، صدرالمتألهین هیچ‌گاه از مبانی فلسفی خارج نشده است.

بله؛ فلسفه صدرالمتألهین هیچ‌گاه از مبانی فلسفی خارج نشده است، فلسفه صدرالمألهین فلسفه است و به هیچ‌وجه نمی‌توان او را از مبانی فلسفی دور داشت، گرچه مبانی کلامی، عرفانی و وحیانی در این فلسفه راه پیدا کرده است.

  * علت تأکید بر فلسفی بودن حکمت صدرایی چیست؟ درحالی‌که در تعریفی که ارائه شد، فلسفه عبارت است از دانشی که مبتنی بر روش عقلانی صرف پیش می‌رود؟

 ملاصدرا به این تعریف اعتقاد دارد و بر این مبنا حرکت می‌کند، اما چون دستگاه فلسفی او و مبانی‌ای که در این دستگاه فلسفی ایجاد شده و مبانی عقلی او، در یک فضای وسیع‌تری شکل پیدا کرده است، این امکان را می‌دهد که اگر بخواهد از مبانی وحیانی و دینی و اصول و قواعد عرفانی بهره بگیرد، منافاتی با فلسفه و تفکر و اندیشه او نداشته باشد. ما بر این نکته اصرار داریم که صدرالمتألهین یک حکیم الهی و یک فیلسوف است که در تمام جهاتی که دانش فلسفه به آن نیاز دارد حرکت کرده است.

 

‍‍ * بحث رابطه فلسفه با دین از مباحث پر دامنه و جذاب مجامع علمی ماست. بفرمایید نسبت فلسفه با دین در اندیشه صدرالمتألهین چگونه هست؟

این مطلب نیاز به بحث مفصل دارد و بر اساس مجال محدود، مطالبی را به اختصار طرح می‌کنیم. جناب صدرالمتألهین بیش از همه حکما، از آموزه‌های وحیانی استفاده کرده است، چه در آثار صرف فلسفی‌اش مثل اسفار و امثال آن و چه در آثاری که رویکرد فلسفی محض در نگارش آن‌ها نداشته است، مثل “المظاهرالالهیه” یا “الشواهدالربوبیة” یا “المبدأ و المعاد” و امثال این‌ها.

 این‌ها کتبی هستند که صدرالمتألهین با رویکرد فلسفی محض به سراغ آن‌ها نرفته است، گرچه روش او روش فلسفی است، اما عمدتاً به دنبال این مطلب است که آموزه‌ها و گزاره‌های دینی را به صورت عقلی تفسیر کند. به عبارت دیگر، فلسفه را ابزار فهم دانش‌ها و گزاره‌ها و آموزه‌هایی که به‌عنوان معارف و جهان‌بینی و هستی‌شناسی از ناحیه دین آمده، قرار داده است. آن زمانی که صدرالمتألهین در کتب فلسفی خود این‌گونه از مسایل را راه می‌دهد، باور دارد دینی که ارائه می‌شود، کاملاً عقلی است. برخی گمان می‌کنند روش دین، روش نقلی است و روش فلسفه، روش عقلی است و این دو روش با هم سازگاری ندارند، ما نمی‌خواهیم بگوییم یکی درست است و یکی باطل؛ بلکه هر کدام در جایگاه خود حق هستند، اما این‌که دو روش باهم سازگار نیستند، از منظر صدرالمتألهین درست نیست.

توضیح ناسازگار نبودن روش عقل و نقل به این صورت است که او معتقد است، مسایلی که در قالب نقلی در دین ارائه می‌شود، قابلیت ارائه برهانی و عقلانی را دارد و به صورت ارائه نقلی صرف که قابل برهان و استدلال نباشد نیست. او معتقد است آن‌چه به‌عنوان ره‌آورد سفر انبیای الهی به‌عنوان امور وحیانی و دینی است، کاملاً قابلیت ارائه عقلانی و برهانی را دارند کما این‌که بسیاری از این آموزه‌ها در قرآن کریم به صورت عقلانی ارائه‌ شده است، مثل برهان بر وحدت حق متعال که متخذ از آیه شریفه “لو کان فیهما آلهةٌ إلا الله لفسدتا؛ انبیاء 22” می‌باشد و یک تفکر عقلی است و از این دست تفکرات در قرآن کریم کم نیست که در نظام و چارچوب عقلی ارائه می‌شود یا در خصوص این‌که قرآن کتاب الهی است از این قیاس استفاده می‌شود که “و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافاً کثیرا؛ نساء 82” این مطلب با یک قالب برهانی که در نزد اهل حکمت پذیرفته ‌شده است ارائه می‌شود. نه‌تنها آموزه‌های قرآنی در قالب‌های برهانی شکل می‌گیرند؛ بلکه در باور صدرالمتألهین هر آنچه که از ناحیه دین آمده، برهان‌پذیر است، اما مبانی و اصول و قواعد فهم آن از یک سو و تنظیم عقلانی و برهانی آن‌ها از سوی دیگر در اختیار همگان قرار ندارد و صدرالمتألهین این امتیاز را داشت که هم دستگاه حکمتی و فلسفه او واسع بود و هم مبانی‌ای که در فضای فهم معارف خلق کرده بود و هم تفکر عقلی قوی او این امکان را برای او به وجود می‌آورد که از گزاره‌های دینی در مسیر برهانی و حکمت‌آمیز کردن آن‌ها استفاده کند.

  * لطفاً با مثالی این مطلب را تبیین کنید؟

 به‌عنوان مثال ما دانش فقه را داریم و شکی نیست گر چه دانش فقه در ابتدای شکل‌گیری از ائمه معصومین(ع) نشأت گرفته است، اما در دورانی که فقهای نامدار امامیه به صحنه آمدند به این دانش میدان دادند؛ علم حدیث و رجال و درایه و حتی دانش اصول فقه و قواعد اصول فقه را در درون دانش فقه شکل دادند و همه این‌ها بشری است، دست‌مایه‌ها و آوردگاه اصلی این‌ها از امامان بزرگوار است، اما در طول این هزار سال، اندیشمندان فقهی و فقهای نامدار امامیه و شیعه این دستگاه و دانش عظیم و گسترده فقه را وسعت و عمق بخشیدند و فقه را به‌گونه‌ای ساختند که بتواند آموزه‌های دینی را در حوزه فقه به خوبی بیابد و قابل ارائه کند و در دانش فقه ما چنین مبانی و اصول و گستردگی را پیدا کردیم که بر اساس آن آیات‌الاحکام بنویسیم و یا روایات فقهی را تفهم کنیم؛ همین آموزه‌های دینی و روایات، در قالب دانش فقه قابل ارائه است، ما هیچ روایتی را بدون دستگاه فقهی نمی‌توانیم به‌عنوان حکم شرعی تلقی کنیم. یعنی فقها هر روایتی را که صبغه فقهی داشته باشد در دستگاه فقه و فقاهت می‌برند و بر اساس مبانی و اصول و ضوابط و قواعد، آن را بررسی و تحلیل می‌کنند. همان نسبتی که بین دانش فقه و دین وجود دارد، بین دانش فلسفه و دین نیز وجود دارد. و حکمای الهی که به فلسفه به معنای دانشی با روش عقلانی محض معتقدند به سراغ مبانی وحیانی و عرفانی می‌روند و آن‌ مبانی را در دستگاه استدلال و عقلانی خود وارد کرده و پس از فرآوری قابل ارائه و استفاده می‌کنند.

 

 * سازگار کردن مبانی وحیانی و عرفانی با مبانی عقلانی در حکمت صدرایی به چه معناست؟

 سازگار کردن مبانی وحیانی و عرفانی با مبانی عقلانی به این معنا نیست که آن‌ها را با مبانی عقلی خود بسازند و چیزی را از خود ایجاد کنند.

 این مسایل هم در باور آن‌ها وجود دارد و هم در تفکر آن‌ها وجود دارد. در باور حکمای الهی این معنا وجود دارد که آنچه که از طرف پروردگار عالم به وسیله انبیای الهی آمده، بدون شک برهانی و عقلی است و گاهی ما برای آن‌ها قالبی نداریم؛ اما تلاش صدرالمتألهین در این جهت بود. جناب ملاصدرا این باور را دارند که تمام آنچه که از ناحیه دین آمده، عقلی و برهانی است این یک باور است و این‌که در اسفار فرمودند فلسفه‌ای که مخالف با دین باشد محکوم به زوال است، به این دلیل است که باور دارند آنچه که به‌عنوان گزاره‌ها و آموزه‌های دینی وجود دارد الا و لابد برهانی است، اما بشر باید تلاش کند با تقویت قدرت برهانی خود مسایل دینی را دستمایه خود قرار دهد تا تفکر دینی را در ظرفیت فلسفی توسعه ببخشد.

 برخی این نسبت را به صدرالمتألهین می‌دهند که او یک متکلم است و نه حکیم، درحالی‌که صدرالمتألهین با آوردن حکمت به حوزه کلام، کلام را متعالی کرده است. دو سال قبل در هفته‌نامه ارزشمند افق حوزه، مقاله‌ای تحت عنوان “کلام عالی در پرتو حکمت متعالیه” را ارائه کردیم و در آن‌جا به این موضوع مبسوطاً پرداختیم.

 بنابراین، صدرالمتألهین یک حکیم است و یک متکلم. او مبانی علم کلام را با قواعد و اصول و مبانی‌ای که در حکمت آورده است سازگار کرده و در قالب عقلی برده و آن‌جا این امکان را ایجاد کرده است که به کلام قوت ببخشد.

او حکیم است و حکمت به واسطه زحمات او توسعه یافته است و دانش کلام را بسط داده است. حکما، حکمت آن را به دو دسته، الهیات به معنی‌الاعم و الهیات به معنی‌الاخص، تقسیم می‌کنند صدرالمتألهین تمام حرف خود را در الهیات به معنی‌الاعم شکل داده و آن دست‌آوردها و سرمایه ارزشمندی را که از سفرهای عقلی و معنوی و روحانی خودش دارد را دست‌مایه‌ای برای فهم علم کلام یا همان الهیات بالمعنی‌الاخص به کار گرفته است.

  * در پایان جمع‌بندی خود از بحث را بفرمایید.

در یک کلام می‌توان گفت، صدرالمتألهین با تعریفی که دیگران از فلسفه می‌کنند، نه‌تنها مخالفتی ندارد، بلکه آن را باور دارد، اما بر اساس حرکت عمیق و سفرهای ارزشمندی که از آن‌ها به‌عنوان اسفار اربعه یاد می‌کند، به دست‌آوردهایی دست پیدا کرده است که این مبانی امکان فهم را در حوزه مسایل دینی به مراتب وسیع‌تر می‌کند و لذا صدرالمتألهین بیش از سایرین از آموزه‌های دینی استفاده کرده است؛ چرا که باور داشته، آموزه‌های دینی عقلانی و برهانی‌اند، اما هنوز بشر به جایی نرسیده است که آن‌ها را در قالب برهان و فلسفه و حکمت ارائه کند؛ این گام بزرگ را صدرالمتألهین برداشته است و به‌رغم باور به این‌که فلسفه یک روش عقلی محض است، امکان بهره‌مند شدن از مبانی دینی و عرفانی را در فلسفه فراهم آورده و با پذیرش این مبانی در قالب عقلی و برهانی، فهم از دین و معرفت دینی را توسعه داده و جامعه را به سمتی کشانده که دین را از منظر عقل ببینند و صرف این‌که در یک روایت پیامبر اکرم(ص) یا امامان معصوم(ع) مطلبی را فرموده‌اند و صرف این‌که این مطلب سمعی صرف باشد نیست، بلکه هم سمع است و هم عقل است و این‌ها باهم هماهنگ هستند و هیچ اختلافی بین این دو روش وجود ندارد و البته چنین کاری از هر کسی ساخته نیست و در نهایت با قیاسی که در نسبت فقه با دین می‌بینیم همان نسبت را بین فلسفه و خصوصاً فلسفه صدرایی با اصل دین ‌داریم. امیدواریم با بحث و گفتگو و طرح این مسایل در مجامع علمی و فلسفی این راه باز بشود و نسبت فلسفه با دین عمیق‌تر و وسیع‌تر بشود و جامعه علمی و حوزوی همان نگاهی را که نسبت به دانش فقه دارند، همان نگاه را نسبت به دانش فلسفه داشته باشند و فلسفه‌ای که کاملاً خودش را در قالب اندیشه‌های دینی در قالب برهان و عقل هماهنگ کرده را، دینی ببینند و ارزش و بهای این دانش اسلامی را به‌عنوان علم دینی بهتر بشناسند.

[ ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ ح.کرمی ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه