یادداشت ها و مصاحبه های یک خبرنگار
 
A reporter's notes and interviews

متاسفانه در مورد شخصیت و زندگی نامه ایشان مطالب منسجمی وجود ندارد و اگر مطالبی هست بسیار پراکنده و سطحی می باشد که تشنگی و طلب عزیزانی را که میخواهند در مورد ایشان شناختی ولو سطحی پیدا کنند را بر آورده نمیکند.


تولد و کودکی استاد

استاد صمدی آملی در سال 1342 در روستای خشواش آمل دیده به جهان گشودند. ایشان در خانواده ای مومن و مذهبی و در دامان پدر و مادری الهی تربیت شدند. کودکی شاداب و سر زنده بودند که در جو صمیمی و دوستانه روستا و آب و هوای پاک و طبیعت بسیار دلنواز مازندران، ایام کودکی را با خاطرات شیرینی به سرعت پشت سر گذاشتند و در سنین نوجوانی وارد حوزه علمیه گردیدند. ایشان در یکی از جلسات درسی خویش با عنوان معرفت نفس در در رابطه با کودکی خویش فرموده اند ( بعد از اتمام پنجم ابتدایی وارد حوزه علمیه شدم. برای مادرم تحمل دوری من به جهت رفتن به حوزه بسیار سخت بود و روزی که میخواستم برای رفتن به حوزه خانواده را ترک کنم، ایشان به شدت متاثر گردیده بودند و به پهنای صورت میگریستند و من هم به همراه ایشان اشک میریختم. )اما این تعلق و احساس علاقه مادر به فرزند موجب نشد که از رفتن او به حوزه ممانعت نمایند و او را با کمال میل به اسلام و مسلمین هدیه نمودند. استاد برای این مادر الهی احترام بسیار زیادی قائل بودند و هستند و بار ها در محافل گوناگون فرمودند که این مادر حق عظیمی به گردن من دارد.

و به راستی این مادر شخصیتی الهی است.، مادری است که از دامنش شهیدی مانند حجت الله غلامی و عالمی فرزانه مانند استاد صمدی آملی تقدیم اسلام شده است و چه میزان و معیاری برای سنجش یک مادر بهتر از ثمره وجودی او میتواند باشد؟

استاد در مورد کودکی خویش مینویسند:

((روستای قشلاقی ما بنام میخران از توابع بالا خیابان لیتکوه و روستای ییلاقی بنام چندر محله از توابع خشواش است. و این برادر کوچک شما از کودکی مقداری از ایام تابستان را در چندر محله خشواش بسر برده ام و تا حال ادامه دارد و در ایام جوانی هم سالیانی از بینجکری و چاپاداری (چار بیداری) هم برخوردار بودم و تا حدی از زجرهای پیران منطقه چشیده و با خبرم لذا ذوق جبلی ام مرا به این سوی سوق داده و می دهد.. ))

برادر شهید استاد

به احترام مقام شهید و شهادت بهتر است در همین ابتدا از برادرشهید حضرت استاد یادی نماییم. شهید حجت الله غلامی در سال 1345 به دنیا آمد. وی از کودکی از نظر جسمی ضعیف بود و در آن ایام مورد حمایت و علاقه و توجه خاص حضرت استاد واقع میشد. این جوان بزرگوار در سن هجده سالگی در عملیات والفجر 6 در منطقه چیلات دهلران به کاروان شهیدان مفقود الجسد پیوست. دست تقدیر رقم زد که این شهید عزیز به همراه شهید اسکندر بهزادی که داماد حضرت استاد بودند به شهادت برسند. داغ این شهیدان مادر را پیر کرد اما لب به اعتراض نگشود و هیچ گاه از فدا نمودن عزیزان خویش پشیمان نگشت.برای مطالعه زندگی نامه این شهید به کتاب سرداران غریب نوشته حضرت استاد صمدی آملی مراجعه بفرمایید.

منشاء تحولی شگرف در استاد

همه انسان ها در طول زندگی خویش بارقه هایی را تجربه میکنند که منشاء تحولی شگرف در زندگی آن ها خواهد بود. جناب استاد صمدی هم از این قاعده مستثنی نبودند.

ایشان در جلسات شرح دروس معرفت نفس فرموده اند: (در ایام کودکی روزی با بردار بزرگترم در زمین کشاورزی مشغول به کار بودم. حرف از بزرگان عرفان بود و در مورد مقاماتشان صحبت مینمودیم. من دائما از برادرم میپرسیدم علامه حسن زاده چطور است؟ ایشان در چه جایگاهی است؟ برادر با لحنی پدرانه به من فرمود چرا انقدر حرف این و ان را میزنی؟ خودت برو و به آن مقامات برس تا متوجه شوی. )این تشر برادر به فرموده استاد تاثیری عمیق بر جان این کودک خوش آتیه بر جای گذاشت و سرنوشت او را متحول نمود.

استاد از کودکی علاقه وافری به مسائل روحانی و معنوی داشتند و این تشنگی را با شیر مادر نوشیده اند که خاطرات ایام کودکی ایشان خود گواه صادقی بر این مدعا می باشد.

استاد در کتاب نوای دل در این رابطه مینویسند:

(این کمینه بی مقدار یعنی داود صمدی را از دوران کودکی علاقه وافر به اخلاق نیکوی حضرت حاج اقا افتاده بود و مجذوب برخوردهای پدرانه او بودم؛ و این نعمت را خداوند در تابستانهای هر سال در روستای ییلاقی مان بنام چندر محله خشواش نصیب فرمود. و خاطرات شیرین من در مورد ایشان به سالهای 1348 هجری شمسی به بعد بر میگردد. منبر های جذاب ایشان در حسینیه باعث محله و نیز منبرهای سوزناک او در حسینیه و مسجد املی محله و چندر محله و کپین ولویجان خشواش دلها را زیرو رو میکرد. یکی از مجذوبین اخلاق حسنه و الحان ممتعه او، این کمترین بود که هر روز مطالب و منبرها و روضه خوانی های اورا حفظ می کردم و در همان سن هشت، نه سالگی به منزل ییلاقی بر می گشتم و هم بازی هایم را در اطاقی جمع میکردم و چادری را به عنوان عمامه بر سر میگذاشتم و چادری دیگر را به عنوان عبا بر دوش می نهادم و از رختخواب منزل منبری می ساختم و با مستمعین شلوغ هم بازی ام، مطالب و روضه های منابر جاح افتاده را به تاسی از الحان و اوای وی برای همسالانم باز گو میکردم که اینها گوشه ای از تاثیرات حالات او در امثال بود تا اینکه حاجی مرحوم در مرداد ماه سال 53 در یک مجموعه ای ارزشمند هجده مرثیه از مراثی اهل بیت عصمت علیهم السلام را به درخواست والد مرحومم مشهدی غلامعلی غلامی برایم مرقوم فرمودند که از تحفه های بهتر از جانم به لطف الهی در محضر ان تشرف دارم. و یکی از عوامل خدادادی طلبه شدن این کمترین، همین تاثیرات روحی و عمیق ان معشوق فرزانه در دل و جانم بود، لذا توفیق الهی رفیق این بی توفیق شد که بعد از گذشت 31 سال از ان مرقومه، از زحمات خالصانه ان وجود مقدس سپاس و قدر دانی کنم.)

نوجوان انقلابی

ایشان پس از پشت سر گذاشتن ایام کودکی در ابتدای سنین جوانی شاهد تحولی عظیم در عرصه سیاسی کشور بودند. ایشان ایام جوانی خویش را در کوران انقلاب سپری نمودند. ایشان در آن ایام نوجوانی انقلابی بودند که دائما در زمینه پخش اعلامیه و تظاهرات و.. . حضوری فعال داشتند. خاطرات شیرین آن ایام در گوشه و کنار بیانات استاد به چشم میخورد که خود گواه روحیات انقلابی این جوان طلبه میباشد.

استاد طلبه ای جوان و شجاع بودند که مجنون وار به امام خمینی عشق میورزیدند. ایشان در آن ایام با شور جوانی خویش به پخش اعلامیه های امام مبادرت می ورزیدند و این امر را وظیفه ای شرعی برای خویش تلقی مینمودند. شرکت در تظاهرات با آن شور و شعور ایام جوانی بسیار خاطرات شیرینی را برای ایشان به جا گذاشته است. ایشان در جلسات معرفت نفس میفرمایند: (جوانی کم سن و سال بودم. در تظاهرات شرکت میکردم و گاهی که تظاهرات به اوج خود می رسید برای حفظ جان با کیسه های شن و الوار و تیر آهن ها برای خود در سویی از خیابان سنگری میساختیم. ایشان میفرمودند که در آن ایام با آن شور و قوت جوانی تیر آهن های بزرگ را یک تنه جا به جا میکردیم و احساس خستگی چندانی به ما دست نمی داد.)

آری این قدرت عشق است که این جوانان پاک نهاد را بر علیه طاغوت به قیام وا داشته است و اکنون نیز این جوانان همان جوانان سابق اند.

حضور استاد در جبهه ها

پس از آنکه این انسان فرزانه گردنه انقلاب و مشکلاتش را با سربلندی و سر افرازی پشت سر گذاشتند، جنگی ناجوانمردانه در گرفت که این انقلاب نوپای را در معرض خطر قرار میداد.

ایشان بی درنگ خود را به جبهه ها رساندند و تمام مدت جنگ در جبهه های حق علیه باطل حضوری پر رنگ و فعال داشتند.

ایشان در مقدمه کتاب (مثنوی نجوا با شهیدان) میفرمایند: ((.. . این کمترین بی مقدار نه شاعر است و نه در ایام دفاع مقدس لیاقت رزم داشت، بلکه به لطف شهید بالذات الهی، توفیق در نظارت بزم رزم آوران خونین بال را از سال پنجاه و نه تا تیر ماه سال 67 بر عهده داشته است ))

از گوشه و کنار بیاینات ایشان و همرزمانشان بر می آید که ایشان علاوه بر تبلیغ و رزم کارهای مهمی را درپرونده حضورشان در جبهه دارند که متاسفانه به علت کتوم بودن بیش از اندازه ایشان مایل نیستند بر زبان و قلم جاری شود. برای مثال استاد در جلسات محرمانه ای که برای عملیات کربلای 5 توسط فرماندهان ارشد لشکر 25 کربلا برگزار میشد حاضر بودند که گوشه ای از گفت و گوهایی که ان جا رد و بدل میشد را میتوانید در صفحه 25 کتاب رصد دلتنگی ها مطالعه بفرمایید.

استاد علاوه بر این، چند روز قبل از عملیات کربلای 5 به همراه فرماندهان برای شناسایی منطقه عملیاتی عازم شدند. از این دست اشارات نسبت به رزم آوریهای استاد در کلامشان بسیار محدود دیده میشود که نشان از کف نفس ایشان دارد.

طلبه رزم آور ما جوانی روحانی بود که با لباس خاکی بسیجی به همراه عمامه در جبهه ها حضوری پر رنگ داشت. ایشان اکنون نیز با خاطرات آن ایام وبا یاد همرزمان خویش زندگی می کنند و در انتظار پیوستن به آن سبک بالان عاشق روزگار میگذرانند و این شوق و اشتیاق خویش را برای شهادت در راه خدا بارها و بارها بر زبان جاری کرده اند.

خاطراتی از جبهه ها

خاطرات استاد صمدی آملی از جبهه های جنگ بی شمار است که در قالب چندین جلد کتاب خاطره و شعر به چاپ رسیده است و بسیاری از آن ها را نیز در یادواره های شهدای عزیز به زبان جاری نموده اند.

یکی از خاطراتی که حقیر از زبانشان شنیده ام این است که ایشان در یادواره شهدایی در قائم شهر فرمودند: (( پیروزی در کربلای چهار از نظر نظامی برای ما بسیار مهم بود. قبل از عملیات کربلای چهار خوابی دیدم. در آن رویای صادقه دیدم که عملیات شکست میخورد و تمام دوستانم را که قرار بود شهید شوند در آن خواب دیدم. پس از بیداری ان را با فرماندهان مطرح نمودم اما موفق نشدم به استناد یک خواب جلوی عملیات را بگیرم و این امری نا شدنی بود.در فاصله بعد از خواب تا شروع عملیات دوستانم را میدیدم که با من هستند و چند روز دیگر شهید خواهند شد و من از پر کشیدنشان مطلعم اما نمی توانم زبان باز کنم و به آن ها ماجرا را بگویم....استاد میفرمودند آن ایام مرا پیر کرد و بسیار بر من سخت تمام شد و.. .))

خاطرات بسیار زیبایی از استاد صمدی و جهاد هایشان وجود دارد که گوشه ای از آن ها را با هم به مطالعه مینشینیم.

استاد در قسمتی از خاطراتشان مینویسند: یک شب بچه های تخریب چی در منطقۀ زبیدات، هنگام خنثی کردن مین ها با مین هایی مواجه شدندکه ضامن هایشان کشیده نشده بود و آماده انفجار نبودند. در زیر یکی از مین ها برگه ای را پیدا کردند که به بنده هم نشان دادند. در آن برگه یکی از عراقی ها به فارسی نوشته بود: « برادران عزیز ایرانی! ما جزو شیعیان عراق هستیم و ما را به زور سرنیزه و تهدید، به جنگ در مقابل شما آورده اند. این تنها کمکی بود که می توانستم به شما بکنم و این را بدانید که اگر حمله کنید، ما آمادۀ پیوستن به شما هستیم( منبع: رصد دلتنگی ها)

ایشان در جای دیگری مینویسند: برخی از کسانی که در جبهه ها در مسیر سعادت قرار گرفتند و به فیض عظیم شهادت نائل شدند، کسانی بودند که قبل از پیروزی انقلاب در مسیر درستی نبودند و جزو جوان های لاابالی خیابان ها بودند. جوانی داشتیم که قبل از انقلاب هرچه از دستش بر می آمد، انجام می داد. چنان انقلاب درونی در او ایجاد شد، که شهادت جزو اصلی ترین و بالاترین آرزوهایش شده بود. نهایتاً هم به آرزوی خودش رسید.

سابقه و پیشینه ی شهید شیرسوار، فرمانده گردان امام محمد باقر(ع) لشکر 25 کربلا را در دوران طاغوت مشاهده کنید. ببینید ایشان به عنوان یک جوان در کدام وادی قرار داشت. به جبهه آمد و تحوّل عجیبی در او پیدا شد.

ایشان خیلی بانشاط بود. این شهید عزیز با شهید بلباسی هر دو از یک شهر اعزام شده بودند؛ اما شهید بلباسی همیشه گریان بود و ایشان دائما خندان. یکی در قبض و دیگری در بسط. شهید بلباسی هی ناله می زد و می گفت: « فردای قیامت پیش حق متعال چه کنیم؟ » ایشان می گفتند: « خدا غیر از ما چه کسی را دارد؟»

شهید شیرسوار در فاصله ی هزار متری مقرّ گردان امام محمد باقر(ع)، در هفت تپه، چاله ای کنده بود و می رفت آنجا عبادت می کرد و می گفت: « این چاله، چاله ی عشق ماست». وقتی عراقی ها آمدند و مقرّ گردان امام محمد باقر(ع) را بمباران کردند، ایشان داخل چاله مشغول عبادت بود. یکی از بمب های خوشه ای تا چاله ی عشق شهید شیرسوار رفته بود و آنجا افتاده بود. نهایتاً شیرسوار دشت عباس و والفجر 8 و والفجر 6 و کربلای 1 و بدر در محل عبادتش، در فاصله ی هزار متری از مقرّ گردان به شهادت رسید.(منبع: رصد دلتنگی ها ج 2 )

در جای دیگری استاد میفرمایند: در شب عملیات والفجر 8، سید بزرگواری بود که به جای اسلحه، یک چوب دستی برداشت! علت را پرسیدم، گفت: ( با خودم عهد کرده ام بروم و از عراقی ها اسلحه بگیرم! )اتفاقا همین طور هم شد. به یکی از سنگرهای عراقی رفته بود و از دست یکی از آن ها اسلحه گرفته بود.! (منبع: رصد دلتنگی ها)

برای مطالعه خاطرات بیشتر به کتاب رصد دلتنگی ها مراجعه بفرمایید.

جلسات استاد صمدی در جبهه ها

ایشان با برگزاری جلسات متعدد درسی به احیای علمی رزمندگان مبادرت می ورزیدند و آن ها را در کنار جبهه جهاد اصغر متوجه جهاد اکبرمی نمودند.جلسات دعای کمیل و زیارت عاشورا و دعای ندبه ایشان با سوز و گداز عجیبی همراه بود که فضای جبهه ها را ملکوتی مینمود.

استاد میفرمودند افراد طالب کمال و مشتاق علمی در جبهه ها بودند که با جدیت مباحث را دنبال مینمودند و سوالات شرعی خویش را میپرسیدند و حتی آنچنان متعبد به شرع بودند که در اوج زمستان در سرمای شدید برای غسل واجب خود را به آب یخ زده می انداختند.ایشان جلسات متعددی را در جبهه ها برگزار مینمودند تا به رسالت طلبگی خویش جامع عمل بپوشانند. برای مثال ایشان در کتاب رصد دلتنگی ها میفرمایند (( در صیلاویه روزی 3-4 کلاس برای رزمنده ها داشتیم و حیف که ضبط نشد. اگر چه همه آن ها در نظام تکوین می ماند))

استاد در جلسات متعددی که در جبهه ها برگزار مینمودند علاوه بر مسائل شرعی و احکام به مسائل اعتقادی رزمندگان عنایت ویِژه ای داشتند و با صبر و حوصله به شبهات و سوالات رزمندان پاسخ میدادند و برای آن ها از اسرار دین و حقایق ناب اسلام محمدی میگفتند.

جالب است بدانیم که حضرت استاد مباحثی مانند کتاب عظبم الشان لقا الله میرزا جواد آقا ملکی تبرزیزی را برای آن جوانان سالک و عاشق تدریس مینمودند. به راستی پشت سر آن همه مجاهدت و جانفشانیهای جوانان برومند ما در جبهه ها معرفت و دانش بود که العلم امام العمل.

استاد صمدی آملی بلبلی خوش آواز هستند که به فرموده حضرت علامه حسن زاده آملی دارای نوای داودی می باشند. ایشان با صدای دلنشین خود هر هفته جلسات دعای کمیل و ندبه و زیرات عاشورا و دعای توسل را برای رزمندگان برگزار مینمودند که اکنون نیز جلسات دعای ایشان گاها با بیان خاطراتی از آن ایام روحانی همراه میشود.

مباحثه در جبهه ها

مباحثه در بین طلاب امری است بسیار مرسوم و متداول که همیشه مورد تاکید حضرت استاد صمدی آملی بوده است.ایشان از مباحثه های طلبگی خویش خاطرات شیرینی را بیان میدارند.

یاد باد آن صحبت شب ها که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

برای مثال ایشان میفرمایند: ((در حین آموزش نظامی مشغول خواندن ( مغنی اللبیب ) بودیم و با شهید حمید زاده امیر کلائی در حال مباحثه بودیم که خبرسقوط خرمشهر به ما رسید))

توصیه استاد بر این است که دانشجویان و طلبه ها مباحث را خوب نزد استادی بخوانند و سپس با یکدیگر آن ها را به مباحثه بنشینند تا مطالب خوب برایشان جا بیفتد و زوایای پنهان بحث مکشوف شود.

آری به وقت رزم میباید رزم آور بود و به وقت درس می باید دانش ور.

و به وقت عبادت میباید عابد و در عین حال رویگردان از دنیا و زاهد.

می باید در عین تعبد به ظواهر شرع در پی فهم بواطن نیز بود.

راز شهید نشدن استاد صمدی آملی

نکته ای عجیب در این هشت سال جهاد ایشان خود نمایی میکند و آن این است که دستی غیبی حضرتشان را از گزند آسیب ها در امان نگه می داشت در صورتی که به اعتراف سرداران بزرگ جبهه مانند سردار شالیکار و سردار قربانی و.. . استاد بارها در خط مقدم و در کوران درگیری ها مردانه جنگیدند اما چه شد که جان سالم به در بردند؟ می باید رازش را از بزرگ مردی الهی اعنی علامه عارف حسن زاده آملی جویا شد.

استاد صمدی آملی در یادواره شهدای خشواش سال 1390 در جمع زائران شهدا و بزرگان جنگ و جهاد به بیان خاطره ای پرداختند. استاد فرمودند:(( در سال66 یا 67 که پایان جنگ بود حضرت علامه از جنبه ظاهری ما را شناختند. تا قبل از آن در جلسات ایشان حاضر میشدیم اما به عنوان یک طلبه شرکت کننده در درس.در سال 66 ایشان یک مربع بسم الله برای ما نوشتند و فرمایشاتی داشتند و رفتیم و سپس برگشتیم. در ان ایام سوالی در ذهن ما بود که چرا مجروح نمیشویم یا شهید نمیشویم... این سوال برای من بود. بعد از چندین سال سوال ذهن ما حل شد. علامه حسن زاده آملی فرمودند تمام هشت سال جنگ، شما را زیر نظر داشتم))

رسالت استاد صمدی آملی

آری، آن ولی الهی با جان عرشی خویش باذن الله حضرت استاد صمدی را زیر نظر داشت تا او را برای تربیت نفوس مستعده آماده گرداند.استاد می باید زنده می ماند تا به رسالت خویش جامع عمل بپوشاند و ان رسالت، جهاد در وادی علم و دانش و احیای فلسفه و عرفان ناب بود.

در شرایطی که ملاصدرا ها به کهک قم تبعید میشدند و فلاسفه و عرفا تکفیر میگردیدند. در شرایطی که تفسیر سوره حمد امام خمینی با اعتراض علمای عوام متوقف گردید و در شرایطی که نامه امام به گورباچف با اعتراض و تظاهرات جمعی از به اصطلاح روحانیون جاهل مواجه گردید و در شرایطی که علامه طباطبایی ها سنگ ها و فحش ها خوردند و شنیدند و در شرایطی که نام فلسفه و فیلسوف و نام عرفان و عارف به توسط متفلسفین و صوفیان ناصافی الوده گردیده بود می باید شخصیتی دلسوز و پاک ظهور میکرد تا در این وادی پر بلا خود را فدا کند.

استاد شخصیتی است که اینچنین توجه حضرت علامه را به خود کرده بطوری که او را هشت سال زیر نظر بگیرد و با دعای خویش او را حفظ کند. به راستی اهل باطن میدانند در باطن ها چه میگذرد و امثال علامه حسن زاده ها میدانند که چه کسانی میباید پرچم داران عرفان و فلسفه باشد و نفوس مستعد را برای رسیدن به مقامات الهی تربیت نماید.     

داغ دیده ای مجنون

استاد، داغ دیده ای است که برادر و داماد و اکثر دوستان خویش را در راه اسلام از دست داده است. و بارها به توسط شهدا در خواب و بیداری بشارت شفاعت دریافت نموده است. ایشان خود را روضه خوان شهدا میدانند و عمدتا دعوت هایی که از ایشان برای یادواره شهدا میشود را با جان و دل به احترام شهدا اجابت مینمایند.

استاد در یکی از یادوارهای شهدا میفرمودند: (اگر این دو دست من به حرف بیاید به شما میگویند که ما جنازه صد ها جوان در خون غلتیده را حمل نموده ایم.)

بسیار سخت است که انسانی شاهد شهادت دوستان خویش در طول ایام انقلاب اسلامی و دفاع مقدس باشد و دم بر نیاورد. گریه ها و روضه خوانی های استاد برای شهیدان بسیار بسیار تاثیر گزار و غم بار است که ناشی از داغ صد ها لاله در خون تپیده می باشد.

نجوایی عاشقانه با شهدا

مثنوی نجوا با شهیدان ایشان مثنوی غمباری است که به بیان گوشه ای از خاطرات جبهه و جهاد ایشان میپردازد.در این مثنوی ایشان اسامی شهر ها و لشگر ها و گردان های لشگر 25 کربلا و هم رزمانشان را به طرزی بسیار دلنشین در قالب شعر بیان نموده اند.گوشه ای از این مثنوی را با هم زمزمه مینماییم تا خوانندگان عزیز خودشان با خواندن این ابیات به آن دوران منتقل شوند و با روحایات جهادی استاد آشنا گردند و در کنارش به قدرت شعر پردازی ایشان نیز پی ببرند و همچنین با درد و دل های ایشان هم نوا شوند.

ای عزیزان عقده دل وا کنم

با شهیدان خدا نجوا کنم

تحفه ای از بوستان دوستان

همچو طوطی هدیه از هندوستان

از صمیم دل سخن آغاز کن

قلب خود با یاد یاران ساز کن

یاد سیداویه و بزم طرب

رزم های دوستان در نیمه شب

اشک ها از چشم ها سیلاب بود

نخل ها از اشک ها سیراب بود

صوت نخلستان و یارب در نهان

مثل یاد طوطی از هندوستان

زالپور و آن نماز های شبش

یاد خلوت ذکر یارب یاربش

از عزیز دیگری یادی کنم

جمشید نائیجیان نامی برم

آن عزیز دیگرم درویش بود

باز گویم نام او آویش بود

آه درویشان عذا داری کنید

بهر یارانم شما زاری کنید

مسلک مولای درویشان علی

مسلک این جمله هم کیشان همی

آه یاران گریه و زاری کنید

قلب ها از عقده ها خالی کنید

باز گویم مثنوی جبهه ها

جمع میکردیم پاره پاره ها

کربلای 4 با اروند رود

صحنه های کربلا را مینمود

صحنه ایثار و ایمان و وفا

آمبولانس و جسم های با صفا

یک به یک پر میکشیدند سوی او

چهره حق در تجلی رو به رو

یاد سردار عزیز جبهه ها

نور چشم گردان مالک ما

آن نترس بیشه جنگ و جهاد

در کمر محکم کمربند می نهاد

یعنی بابایی جانباز صبور

ای مالک اشتر در بدر و تبور

خط شکن در حمله والفجر هشت

حیرت از رزمش جمال کوه و دشت

یادی از کربلای 5 کن

دل به یاد دوستان در رنج کن

یادی هم از حمله خیبر کنم

فتح خیبر باز هم تکرار شد

جانباز بیشه های جنگ و سالک دریای علم

استاد صمدی آملی در حقیقت جانبازی شیمیایی است که از بمباران های شیمیایی آن ایام آثاری را در جانشان به یادگار حفظ نموده اند. ایشان میفرمودند بعد از جبهه عهد کردم خودم را وقف این مردم نمایم و الحق این کار را نمودند.از بعد جنگ تاکنون جلسات درسی ایشان در جای جای ایران برگزار میشود و بسیاری از آن ها ضبط و ذخیره گردیده است که گنجینه بسیار بسیار گرانقدری از معارف الهی را ایجاد نموده است.هزاران ساعت سخنرانی علمی در زمینه های مختلف اعم از اصول و فقه و منطق و فلسفه و عرفان و تفسیر و هیئت و طب و.. . از ایشان به یادگار مانده است که حاصل جهاد بی وقفه ایشان در سنگر علمی می باشد. ایشان بعد از جبهه ها خود را متوجه مهمترین نیاز کشور یعنی علم نمودند. علم گوهری است انسان ساز که امثال صمدی ها میدانند چه ارزشی دارد. ان شا الله در ادامه به طور مبسوط به مجاهدت های علمی ایشان و آثارشان خواهیم پرداخت.

افسوس استاد

یکی از افسوس هایی که استاد میخوردند این بود که جلسات درس و بحثی ایشان در جبهه ها به صورت مکتوب یا مضبوط ثبت نشده. اما ایشان میدانند که کتاب جان آن شهیدان الهی مخزن اسراری است که این حقایق را به خوبی در خود پیاده نموده است.افسوس دیگر ایشان، عدم ثبت تمام خاطرات ایام جنگ می باشد.

ایشان در کتاب رصد دلتنگی ها در این رابطه میفرمایند: ((مجموعه خاطراتم را در حدود بیست نوار ضبط کرده ام و الان پشیمانم که چرا تمام خاطراتم را ضبط نکرده ام. گمان می کردم شاید ضرورتی به گفتن و نوشتن بعضی خاطرات نیست اما الان پشیمانم که متاسفانه خیلی از خاطرات در ذهنم نمانده است. در صیلاویه روزی 3-4 کلاس برای رزمنده ها داشتیم و حیف که ضبط نشد. اگر چه همه آن ها در نظام تکوین می مانند. الان یک حسرتی بر من مستولی است که ای کاش در ایام دفاع مقدس فقط کاغذ و قلم در دست می گرفتم و آن چه که پیش می آمد و مشاهده می کردم، می نوشتم.! زیرا به دست گرفتن اسلحه و بعضی امور دیگر را، دیگر عزیزان هم انجام می دادند و ضرورتی برای من محسوب نمیشد ولی ثبت خاطرات خود و دیگران بسیار مهم بود. علی ای حال دریایی از خاطرات گوناگون در ذهن دارم ولی هنوز از گفتن بسیاری از آن ها راجل و عاجزم))

جنگ با تمام خوبی و ها و بدی ها و خاطراتش گذشت و حاصلش حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران شد اما درس هایی که از این هشت سال دفاع جانانه میتوان گرفت ارزشی دارد که در بیان و قلم نمیگنجد. خاطرات آن ایام گنجینه ای است از درس ها و موعظه ها و پند ها که الحق و الانصاف در آینده و گذشته تاریخ شاید نمونه اش را نتوان پیدا کرد.

طلبگی استاد

استاد تشنه ای بودند و هستند که گم شده خویش را در علم یافتند و با جان و دل به تحصیل آن پرداختند. از خاطرات ان ایام ایشان اطلاعات چندانی در دست نداریم اما خودشان در گوشه و کنار صحبت هایشان اشاراتی به ان ایام دارند از جمله در دروس معرفت نفس فرمودند (مقداری از ادبیات را نزد مرحوم دشتی ( مترجم نهج البلاغه) خواندم.

حضرت استاد با مرحوم دشتی رفاقت بسیار زیادی داشتند و کارهای علمی زیادی با ایشان انجام دادند، از جمله در ترجمه نهج البلاغه با مرحوم دشتی همکاری داشتند.

در جایی دیگر فرمودند:زمان ما سه سال طول کشید تا جامع المقدمات را خوب بخوانیم.)

طلبه درسخوان ما دارای استعداد وافری در تحصیل بودند به طوری که در جلسه 195 معرفت نفس میفرمودند: ( صرف میر، عوامل فی النحو، هدایه و صمدیه را برای عده ای تدریس کردیم. پیش میخواندیم و برای قبلی ها تدریس میکردیم. )

یعنی در زمان طلبگی برای طلبه های پایه پایین تر مطالب را تدریس مینمودند و در عین حال خودشان مشغول تحصیل در پایه بالاتر بودند واین رسم بسیار زیبایی بود که در حوزه ها دایر بود و اکنون کماکان هست.

استاد در جلسه 243 معرفت نفس فرمودند: (بنده پنجم ابتدایی را خواندم که راهی شدم برای طلبگی. پدر بزرگوار و مادر بزرگوار ما بر من حق بسیار دارند. پدر و مادر ما برای ما استکان و نلبکی و دیگ و رخت و خواب و.. گذاشتند تا با خود به حوزه ببرم. برادر ما رخت خواب را به دوش گرفتند. مادر ما خیلی گریه میکرد که دارم بچه ام را از خودم دور می کنم.)

طلبه حقیقی بودن خون دل خوردن میخواهد و با چند سال مطالعه سطحی و ملبس شدن ظاهری حاصل نمیشود. ایشان در توصیه به طلبه ها در جلسه 206 معرفت نفس میفرمایند: (به عزیزانی که میخواهند طلبه بشوند میگوییم از روی خیال نیایند بلکه تصمیم بگیرند که حد اقل 20 سال بنشینند و فقط درس بخوانند و با دنیا کاری نداشته باشند.)

تصمیم راسخ استاد

استاد صمدی آملی شخصیتی است که خودش را وقف این مردم نموده و از همه هستی خویش در این مسیر پر زحمت مایه گذاشته است. ایشان در جلسه 187 معرفت نفس میفرمایند: بعد از جنگ به حقیقت تصمیم گرفتم که کارگر این مردم باشم.

به راستی کارگری این مردم کمالی است که هر کسی به آن نمیرسد و این کارگری در حقیقت اطلاعت از فرمان خداست که فرموده به خلقم مهربانی و نیکی و خدمت کنید.

به یاد دارم که یک روز در سه شهر مختلف پای منبر ایشان نشستم. ایشان رنج این سفر ها را بهه جان میخرند تا شاید جان مستعدی را بیدار نمایند و به راه بیاورند.

به جان پیر خرابات و حق صحبت او

که نیست در سر من جز هوای خدمت او

ماجرای تپه نور الشهدا

استاد صمدی آملی رزمنده ای پاک باز هستند که متولی سه شهید گم نام میباشند و شاید یکی از دلایل این مساله برادر مفقود الجسدشان باشد.این شهیدیان عزیز به فرموده استاد امام زادگان عصر حاضر هستند. بهتر است ماجرای تپه نور الشهدا و این سه شهید گم نام را از خود استاد جویا شویم.

حضرت استاد صمدی آملی در کتاب رصد دلتنگی ها میفرمایند:(( تپه ی نورالشهدای خشواش آمل قبل از انقلاب مرکزی برای فساد زن ها و مردهای کلاش بود.چراغ زنبوری برمی داشتند و می رفتند آنجا قمار بازی می کردند.آن جا محلی برای شراب خواری بود. بعد از تدفین سه شهید گمنام در تپه ی نورالشهدا،آقای 50ساله ای که اصلا در وادی انقلاب نیست، آمد پیش من و در حالی که زار زار گریه می کرد؛گفت: «آقا من قبل از انقلاب خواب تپه ی نور الشهدا را دیده بودم. حالا که شما شهدا را دفن کردید؛ آن خواب به یادم آمده است». با توجه به این که این مرد شخصی انقلابی نیست؛ کسی نمی تواند بگوید خودشان دارند نان در روغن می ریزند. این آقا کسی است که صرفا مشغول کار و زندگی خودش است. این خواب را زمانی دیده بود که خبری از انقلاب نبود و این نقطه محل تجمع افراد فاسد بود. خوابش از این قرار بود؛ گفت: « من در خواب دیدم روحانی نورانی که عمامه ی مشکی بر سر داشت، در بالای تپه آمد و شروع کرد به حفر سه تا قبر و سه تا شهید در آن جا دفن کرد. بعد دیدم از بالای تپه، خون مثل سیل جاری شد و ایشان خون ها را با بیل جوب بندی کرد و همه ی تپه را با خون آبیاری کرد. رفتم جلو گفتم آقا چه می کنی؟ گفت می خواهم با خون این جا را آب یاری کنم تا نورانی شود. بعد ها که انقلاب اسلامی صورت گرفت و تصاویر حضرت امام ره از رسانه ی ملی پخش شد؛ این مرد تازه متوجه شده بود که آن سید روحانی که قبل انقلاب در خواب دیده حضرت امام خمینی ره بوده است) )

در خرابات مغان نور خدا می بینم

این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم

منبع: به نقل از وبلاگ اضحی


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۸/۱٤ توسط ح.کرمی
تمامی حقوق مطالب برای یادداشت ها و مصاحبه های یک خبرنگار محفوظ می باشد