یادداشت ها و مصاحبه های یک خبرنگار
 
A reporter's notes and interviews

مقام معظم رهبری ( حفظه الله ) :

فلسفه هم اگرچه در حوزه‌ها رایج است، اما در حقیقت باید گفت که مهجور است. فلسفه باید در حوزه‌ها رواج پیدا کند. فلسفه فقط این نیست که ما کتاب منظومه یا اسفار را بگیریم و از اول تا آخر بخوانیم؛ نه، تبحر در فلسفه به این معناست که ما بتوانیم از تمام افکار فلسفی موجود دنیا که به شکل ساعت‌نگاری پیش می‌رود و ساعت‌به‌ساعت فکر فلسفی مطرح می‌شود و از مادّه‌ی فلسفه‌ی موجود خودمان مطلع باشیم و در مقابل فلسفه‌های غلط و انحرافی، خودمان را در حال آماده‌باش نگهداری‌ام و احیاناً اگر نقطه‌ی مثبتی در آن‌ها هست، از آن نقطه‌ی مثبت استفاده بکنیم. فلسفه‌ی ما این‌طوری پیشرفت می‌کند؛ و الّا در حد شناخت افکار و کلمات بزرگان به این اندازه ارزشی ندارد. فلسفه باید ما را به معرفت کامل برساند. باید دید در وادی معرفت در سطح بشری، چه‌کار دارد می‌شود. بایستی پی‌درپی کارهای جدید، افکار جدید، روش‌ها و متدهای جدید در حوزه مطرح بشود.

بیانات در آغاز درس خارج فقه؛ 31/ 06/ 1370


بسم الله الرحمن الرحیم

معرفی اجمالی از استاد  حسین عشاقی اصفهانی :

استاد عشاقی اصفهانی در سال 1348 وارد حوزه علمیه اصفهان شده اند و بعد از سال ها خوشه چینی از خرمن بزرگات و علمای اصفهان در سال 1368 وارد حوزه با برکت قم می شوند انس ایشان با علوم عقلی و فلسفی باعث توجه فراوان وی به مباحث عقلی و فلسفی شد معظم له سال ها به تدریس و تحقیق مباحث فلسفی مشغول بوده اند و و در سطوح عالی فلسفه کتاب های مانند اسفار ملاصدرا ؛ و شرح بر فصوص و... را تدریس می کنند از جمله تالیفات ایشان می توان به کتاب های ذیل اشاره کرد: تعلیقه بر نهایة الحکمة در سال 1372 ؛ کتاب در جنبه معرفت شناسی 82 برسی نانمایی شکاکت و نسبیت گرایی ؛ کتاب دیگر 87 برهان‌های صدیقین 216 برهان در اثبات وجود خداوند

بنده از سال 48 وارد حوزه علمیه اصفهان  شدم و تا سال 64 در حوزه اصفهان به تدریس و مطالعه و تحقیق مشغول بوده ام و در سال 64 به قم آمدم ؛ چون بیشتر به علوم عقلی علاقه داشتم از همان ابتدا توجه من به علوم عقلی و علوم عرفانی بود و لذا در همان سال‌های اول طلبگی که مقدمات ادبیات و تا حدودی فقه و اصول را گذراندیم از همان سال‌ها توجه به علوم عقلی بیشتر بود و در همان سال‌ها که در اصفهان بودم کتاب‌های معمول و رایج را که در سطوح اولی و متوسط فلسفه بود تدریس داشتم به صورت مکر مانند بدایه ؛ نهایه منظومه والان در سطوح عالی فلسفی بحث داشته‌ام از جمله اسفار و شرح فصوص و تألیفات تعلیقه بر نهایة الحکمة در سال 1372 ؛ کتاب در جنبه معرفت شناسی 82 برسی نانمایی شکاکت و نسبیت گرایی ؛ کتاب دیگر 87 برهان‌های صدیقین 216 برهان در اثبات وجود خداوند

با توجه به سخنان مقام معظم رهبری در بحث تولید علم نظر حضرت عالی راجع به تولید علم فلسفی چگونه است؟

فلسفه زیر بنای همه علوم است به خاطر اینکه فلسفه از اصل هستی ، صرف نظر از تعینات خاص او بحث می کند - البته بر اساس دیدگاه معروفی که در این زمینه هست -  اصل هستی موجودات اعم از حقیقی و اعتباری و احکامی که مربوط به این جنبه هست مورد بحث و گفتگوی فلاسفه می باشد به لحاظ اینکه موجودات به نحوی با هستی و تحقق ، یا به نحو هلیه بسیطه یا به نحو هلیه مرکبه در ارتباط هستند ؛ پس همه علوم در هر بخشی و در هر حوزه‌ای نوعی ارتباط وسیع با بحث‌های فلسفه دارد و لذا اینکه ما چه فلسفه‌ای داشته باشیم و چگونه در باره مسائل فلسفه بی اندیشیم در نوع گرایش‌های علمی ما در هر زمینه‌ای یک تأثیر قابل توجه و عمیقی خواهد داشت من به عنوان نمونه به مواردی اشاره می‌کنم ، مثلاً فرض کنیم کسی گرفتار بحث‌های فلسفی الحادی است و معتقد به فلسفه الهی نیست که مبنای او مخالف با مافوق مادی است کسی که در مبنای فلسفی این نوع گرایش دارد طبیعتاً در هر نوع فضایی بیندیشد و فکر کند و به هر چیزی توجه کند این الحاد در آن علم بعدی هم خودش را نشان می‌دهد و لذا شما در مباحث امروزه جهان غرب که فلسفه آنها بیشتر مبتنی بر فلسفه الحادی است این پدیده را می‌بینید لذاست که آنها هر پدید ای را که بررسی می‌کنند هیچ اشاره‌ای به ارتباط آن واقعیت با پدید آورنده جهان هستی نمی کنند و این ارتباط را مشاهده نمی‌کنید و به نظر آن‌ها توجیهات علمی زمانی علمی است که بر اساس روابط مادی باشد که خدا در آن‌ها نیست ؛ اصلاً نظریه‌ای که بخواهد بر اساس دیدگاه الهی بررسی شود به نظر ایشان اصلاً علم و علمی نیست و لذا چون فلسفه فلسفه الحادی است قاعدتاً در فیزیک هم که می‌آید همان الحاد خودش را نشان می‌دهد در پزشکی هم همان الحاد خودش را نشان می‌دهد در علوم اجتماعی و در علوم دیگر هم همینطور است لذاست که علوم امروزه عموماً سکولار هستند  و مبانی الهیاتی ندارند و اگر کسی به این مسائل علاقه‌ای نشان بدهد آن را به عنوان یک نکته منفی تلقی می کنند و برای آن ارزش علم بودن قائل نیستند ؛ این مطالب نقش فلسفه را در علوم مطرح می‌کند و نشان می‌دهد ؛ اما اگر زیر بنای اصلی علوم فلسفه الهی بود و زمانی که در مباحث فلسفی الهی بی اندیشم در مباحث بعدی هم الهی می اندیشیم و این‌گونه نیست که در مسائل و مباحث علوم جزی‌تر فقط به روابط مادی توجه کنیم البته این روابط مادی باید در حد خودش مورد توجه واقع بشود ؛ اما اینکه شما بگویی باید هر رابطه‌ای را بر اساس روابط مادی توجیه علمی و عقلی  بکنیم درست نیست و بر اساس یک فلسفه الهی کاملاً مردود است حالا اگر شما بخواهید فلسفه الهی داشته باشد این فلسفه الهی هم خودش شعبی دارد و به صورت‌هایی گوناگون است و بحث ما در این موضوع است که شما چگونه فلسفه  الهی داشته باشید و این فلسفه الهی چگونه خودش را در علوم و مسائل  دیگر خودش را نشان میدهد ؛ مثلاً ما در فلسفه ، بحث الهیات مشایی داریم ؛ الهیات اشراقی داریم و الهیات عرفانی و الهیات حکمت متعالیه داریم و انسان اگر در مباحث فلسفی به هر یک از این‌ها توجهی نشان داد و مبنای الهیاتش قرار گرفت به همان اندازه در مباحث بعد تأثیر دارد در دیدگاه مشایی در حقیقت وجود خدا را کنار وجودات دیگر توجیه فلسفی می‌کند و لذا خداوند هم یک موجودی است در کنار سایر وجودات و از جهتی ایشان قائل به حقایق متباینه هستند و هر وجودی را از وجود دیگری متباین و جدا می‌دانند و نهایتاً در وجود علی و معلولی یکی مستند به دیگری است در الهیات مشایی خدا در کنار موجودات دیگر است منتها تکیه گاه آن‌ها هم هست و در همین اندازه پدیده‌های علم  را می‌توانیم الهی بدانیم ؛ اما در فلسفه حکمت متعالیه صدرایی این الهی بودن بیشتر خودش را نشان می‌دهد چون آن تباینی که در فلسفه مشایی به آن توجه داشتند اینجا وجود ندارد  بلکه تباین تبدیل می‌شود به یک کثرت تشکیکی و در کثرت تشکیکی هر وجودی در جایگاه خاصی وجود دارد و با سایر وجودات به نوعی متفاوت و مغایر است اما در عین حال که این تغایرها هست ولی همه ، مراتب یک هستی محسوب می‌شوند و تنزلی از آن مرحله عالی هستی محسوب می‌شوند و آن مرتبه علّی در حقیقت وجود حق است ؛ اگر بر اساس فلسفه الهی صدرایی بخواهی از این مطلب  تحلیل عقلی و فلسفی  ارائه بدهی باید بگویی : اولاً این وجود یک وجودی است که به نوعی با حضرت حق متفاوت اما تنزل یافته همان وجود حق است که آن در قله هست و این  در دامنه و مراتب متوسطه و نازل و این الهیات نسبت به قبلی – الهیات مشایی -  الهیات قوی‌تری را ارائه داد و از این الهیات ، الهیات عالی‌تر هم داریم و الهیات آن قوی‌تر ارائه شده است چنانکه در فلسفه‌های که متأثر از عرفان نظری هستند به آن معنای دقیق عرفان همین معنی که در فلسفه الهی  صدرایی به صورت تشکیکی مطرح است در این جا یک رتبه عالی‌تری پیدا می کند و پدیده‌های عالم و موجودات عالم در حد مراتب هستی حق آنطور که در فلسفه صدرایی هست نیست ! بلکه عالم و وجودات همه تجلیات و جلوه ها و ظهوراتی از حقیقت خداوند می باشند و اگر ما به  هر یک از این مبانی مختلف التزام داشته باشیم قاعدتاً در مباحث بعدی  خودش را نشان می‌دهد لذا ما باید تولید علم فلسفی‌مان را در حوزه  از نظر قوت علمی یک مقدار تحکیم کنیم ، گاهی شنیده میشود: فلسفه را نباید یاد بگیریم و حوزه محل بحث این مطالب نیست و آن را یک امر غیر لازم می‌دانند اگر این‌گونه فکر کنیم این مباحث را چگونه باید توجیه بکنیم الآن فلسفه‌های الحادی با حجم انبوهی که در جامعه امروز ما سرازیر است جوانان را به طرف خودش می‌کشاند و شما چگونه می‌خواهید بگویید که دین و حوزه‌های دینی به این هجوم فلسفی الحادی بی توجه باشد و صرفاً به یک سری مباحث نقلی بپردازد ،  قطعاً باید  به این هجمه انبوه و این شبیخون علمی  روحانی و عالم دینی توجه داشته باشد لذا باید پایه و اساس فلسفه الهی را در حوزه‌ها قوت بدهیم تا بتوانیم با فلسفه‌های الحادی مبارزه کنیم .

کشور ایران قرن ها مهد مباحث فلسفی و فلسفه بوده است اگر امکان دارد به سابقه فلسفه و مباحث فلسفی در ایران مخصوصا بعد از ظهور اسلام  و تولید علم فلسفی اشاره‌ای داشته باشید ؟

ایران واقعاً مجمع البحرینی بوده است برای دو تمدن ، یکی تمدن ناشی از دین اسلام است  و یکی هم ناشی از گرایش‌های مختلف فلسفی است از دوران ایران باستان و این گرایش‌های فلسفی در ایران تا به امروز بوده است وقتی در تاریخ باستان ایران مطالعه داشته باشیم به حکما خسروانی برخورد می‌کنیم که شیخ اشراق فلسفه آن‌ها را احیا کرد و نوعاً این حکیمان را حکمای برخاسته از دین زرتشت می‌دانند و البته در تاریخ زرتشت اختلاف است و تاریخ آن را از هفت ؛ هشت هزار سال تا سه هزار سال احتمال داده‌اند و بعضی از ارسطو نقل می‌کنند و تاریخ زرتشت را پنج هزار سال قبل از تمدن یونان باستان می‌دانند و اگر این‌گونه باشد هفت هزار سال از قدمت تاریخ فلسفه ایران می‌گذرد و همواره تنور فلسفه ایران داغ بوده است و دائماً بحث‌های فلسفی از مهم‌ترین بحث‌های بوده است که مورد توجه قرار می‌گرفته است  مخصوصاً در دوره شکوفایی اسلام که اسلام به ایران آمد و یک مقداری مردم از آزادی‌های علمی برخوردار شدند شکوفایی فلسفه در ایران بیشتر شد و با شروع نهضت ترجمه ترجمه‌های از مطالب علمی یونان باستان و ایران باستان شد و این امر باعث شد فلسفه رونق بیشتری بگیرد ، اگر به تاریخ فلسفه نگاهی بیندازید شما در تاریخ فلسفه یونان می‌بینید که فیثاغورث که پنج قرن قبل از میلاد مسیح زندگی می‌کرده از یونان باستان حرکت می‌کند و به ایران می‌آید تا حکمت ایران باستان را یاد بگیرد و باز درباره شخصیت فلوطین همین نکته در تاریخ ذکر شده است که فلوطین به همراه پادشاهی که قرار بود به قلمروی ایران حمله کند حرکت کرد البته نه به هدف جنگ بلکه برای اینکه همراه ایشان خودش را به ایران برساند و از منطقه اسکندریه مصر حرکت کرد و به ایران آمد تا حکمت ایرانی را یاد بگیرد و همه این‌ها نشان دهند این مطلب است که واقعاً در دوره‌های ایران باستان و در دوره‌های  متأخر فلسفه در ایران یک امر رونق داری بوده است که دائماً مورد استقبال بزرگان سایر ملل بوده است و این‌ها نشان دهنده عظمت جایگاه فلسفه در ایران بوده است و در دوران ظهور اسلام این فلسفه رونق قابل توجهی دارد و گرایش‌های مختلف فلسفی در ایران به وجود آمد و ایران مجمع البحرین دو تمدن است  یکی تمدنی که از ناحیه اسلام به جهان اسلام و ایران به وجود آمد و دیگر تمدن‌های که از جنبه‌های فلسفی می‌تواند مربوطه به چند کشور یونان و ایران و ....... باشد و لذا ایران برای این گرایش‌های فلسفی یک حالت مجمع البحرینی پیدا کرد

حوزه‌های علمیه مهد تفکرات فلسفی بوده‌اند و در حال حاضر اگر بخواهیم جایگاه حوزه در فلسفه و نقش حوزه‌های علمیه در علوم فلسفی را بررسی کنیم چگونه می‌توان این مطلب را تشریح کرد ؟

چون حوزه‌های علمیه خاستگاه فلسفه‌های بود که متأثر از اسلام است هم در دوره گذشته و هم در دوره کنونی لذا در همین زمان هم باید واقعاً همان خاستگاه فلسفه بودن را به ما بدهد ما تا کنون در حوزه‌های علمی ایران سه فلسفه قابل توجه داشته‌ایم یکی همان فلسفه مشایی است و درست است که این فلسفه از فلسفه یونان باستان به فضای حوزه های علمی ایران و جهان اسلام انتقال پیدا کرد ولی این‌طور نبود که فیلسوفان ایرانی و اسلامی در حد آن کلمات یونانیان متوقف باشند و نقد و نظری نداشته باشند بلکه ما می بینیم که ابن سینا همان فلسفه مشایی را در شفا نقل می کند ولی می بنیم که در مقدمه کتاب منطق المشرقیین می‌گوید من فلسفه مشایی را که در شفا نوشته‌ام برای آدم‌های معمولی و غیر دقیق نوشته‌ام  و می‌خواسته ام که دیدگاه ایشان را بازگو کنم و کتاب شفا با آن اهمیتش در دید خود نویسنده این کتاب برای اذهان مبتدی نگارش یافته است و بعد می‌گوید : من در کتاب  منطق و فلسفه مشرقیین می‌خواهم دیدگاه‌های خاص خودم را بیان کنم ( منطق المشرقیین ص 2 مقدمه کتاب ) و متأسفانه از این کتاب جز بخش اندکی از آن که در بحث‌های منطقی می‌باشد باقی نمانده است و عمده آن در دسترس نیست بهر حال فلسفه مشا از یونان به حوزه‌های علمیه راهی شد اما فیلسوفان ما در تحت تأثیر تمدن اسلامی حکمت یونانی را می خوانند و می‌بینیم که این‌ها با هم یک ترکیب جدیدی را به وجود می‌آورد ، زمانی که ما آیات و روایات را بررسی می کنیم قطعاً تأثیراتی در ذهن دارد و فیلسوف اسلامی را با یک فضای خاصی تربیت می‌کند مثلاً شما که می خواهی خداوند را  از دید قرآنی معرفی کنی قرآن می‌گوید :« هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ»  ( سوره حدید آیه 3 ) و این « هُوَ الْأَوَّلُ » که دارد افاده حصر می‌کند فیلسوفی مانند شیخ‌الرئیس که در فضای مشایی سیر می کند و قائل به تبیان وجودات است را متوجه این مطلب می کند که آن تبیانی را که شما بین وجودات قائل هستید این‌گونه نیست ؛ بلکه شما هر چیز که می‌بینید هر چه هست همه ظهور اوست « هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ» بلکه اوست که دارد ظهور می‌کند اوست که اول است اوست که آخر است و قاعدتاً وقتی در فضای فلسفی یک فیلسوف که در تمدن اسلامی دارد فلسفه مشایی  را می‌خواند این معارف چکشی به مغز او میزند که آن طوری که فلسفه مشایی می‌گوید : آن طور فکر نکن و لذا حوزه‌های علمیه عالم اسلامی باعث شدند که همان مباحث یونانی طور دیگری بحث شود  و این مسئله ادامه داشت تا اینکه ما در فضای حوزه های علمیه فلسفه‌های نویی هم داشته باشیم از جمله مسائل قابل توجه در فضای حوزه‌های علمی  فضای تهذیب نفس بود که به آن توجه می شد و می‌شود و همین باعث شد که بعد از مدتی که فلسفه یونانی بحثی رونق داشت فیلسوفان به دنبال راه شهود هم بروند و لذا می‌بینیم که در قرن ششم شیخ اشراق می‌آید و بانی احیای فلسفه شهودی می‌شود و مطالب را در عین حالی که با شیوه بحثی مطرح می‌کند ولی گاهی شهودش را نیز ارائه می‌دهد و فضای حکمت بحثی را تبدیل به فلسفه شهودی می‌کند و فلسفه جدیدی در عالم اسلام و در حوزه‌های اسلام به نام فلسفه اشراقی رونق پیدا می کند و بعد هم همین مباحث که بین فلاسفه و عارفان به عرفان نظری برقرار بود قرن‌ها بعد نتیجه‌اش حکمت متعالیه صدرایی شد که دعاوی قابل توجهی را مربوط به عرفان نظری که مربوط به عالم اسلام است این‌ها را گرفت و این دعاوی را با برهان‌های عقلی و شهودهای ذوقی جمع کرد و یک فلسفه جدیدی به نام حکمت متعالیه به وجود آورد و ما در دوران ظهور اسلام مکتب‌های فلسفی قویی داشته‌ایم  و هر کدام آن‌ها قرن‌ها سلطه داشته اند  و در این چهار قرنی که فلسفه صدرایی حاکم بوده‌است فیلسوفان به نحو احسن نظرات خودشان را داده‌اند و مطالب به حد اشباع رسیده است  و کم کم مسئولیت حوزه های علمیه است که نگذارند این فلسفه بر خاسته از حوزه‌های علمی به همین حد ایستای داشته باشد و این شدنی است ؛ بالأخره به همه حقایق که فیلسوفان ما نرسیده‌اند و کسی نمی‌تواند ادعا بکند که من به همه حقای فلسفه دست پیدا کرده‌ام  لذا مسئولیت عالمان حوزوی و فیلسوفان حوزوی است که این بحث  تولید علو فلسفی را جدی بگیرند  و انشا الله فلسفه را از حالت ایستایی خارج کنند

آیا کار قابل توجهی در این زمینه شده است ؟

انشا الله در آینده امیدی هست ؛ من اشاره کردم که در فلسفه‌هایی که در حوزه‌هایی علمیه داشته‌ایم فلسفه‌های بوده‌اند که بر پایه مبانی حکمت مشایی استوار بوده است و بعد از آن حکمت اشراقی و بعد از آن هم بر پایه حکمت متعالیه بوده است در فضای حکمت متعالیه کثرت وجود به نحو تشکیکی پذیرفته شد است و همان طوری که اشاره شد در فضای مباحث عرفانی ناب کثرت حتی به نحو تشکیکی هم مورد پذیرش قرار نمی‌گیرد در خود هستی آن چیزی که به عنوان کثرت در فضای عرفانی ناب پذیرفته می‌شود آن کثرت در ظهور آن وجود واحد است اگر ما این مبنا را تکیه گاه تشکیلی فلسفه قرار بدهیم قاعدتاً خیلی  بحث‌ها عوض می‌شود ؛ موضوع فلسفه عوض می‌شود محمولات و مسائل آن عوض می‌شود و ما انشا الله در بحثی که اخیراً به صورت غیر رسمی شروع کرده‌ایم همین مبنا را انشا الله می‌خواهیم تقریر کنیم و فلسفه‌ای که بر این مبنا شکل می‌گیرد را ایجاد کنیم که کثرت‌ها مربوط به ظهور هستی باشد نه مربوط به خود هستی ؛ یعنی همان چیزی که از متون روایی و قرآنی ما استنباط می‌شود مثل همان آیه‌ای که در ابتدای بحث عرض کردم « هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ»  ( سوره حدید آیه 3) یعنی هر چه هست اوست و فقط جلوهای اوست که دارد خود نمایی می‌کنند در تعبیرات روایی و متون روایی بحث تجلی و ظهور را خیلی می‌بینید مثلاً در دعای عید مبعث می‌بینیم که پیامبر را به عنوان تجلی اعظم می‌خوانیم که خدا را قسم می‌دهد به تجلی اعظم که حقیقت پیامبر اکرم است و از ظهور او به عنوان تجلی اعظم یاد می‌شود نه به عنوان   یک  رتبه وجود (اللهم إنی أسألک بالتجلی الأعظم فی هذه اللیلة من الشهر المعظم و المرسل المکرم أن تصلی علی محمد و آله و... ) – (المصباح‌للکفعمی ص : 535 )  یا در فرمایشات امیر المومنین آمده است « الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِه» ( خطبه 108 نهج البلاغه )  یعنی حمد می‌کنم خدایی را که او در چهرهای مخلوقات خودش را به مخلوقات نشان می‌دهد ؛ یا باز در قرآن می‌بینیم  که بحث از تجلی را بیان می‌کند « فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا » ( سوره اعراف آیه 143 ) این تجلی رب بر جبل بحثی است اگر مبنای مباحث ما سوی الهی را تجلی قرار دهیم و گفتیم این‌ها همه تجلیات حقند نه آن طوری که در فلسفه مشایی  اشراقی پذیرفته شده است که به نوعی وجودات متباین هستند با تفاوت تعبیراتی که دارند و تعدد در این حقایق  پذیرفته شده است و در حکمت متعالیه کثرت وجود به نحو تشکیکی پذیرفته شده است و همه این فلسفه‌های سه گانه که در حوزه‌های علمیه ایران و در قبل از این سه مکتب در ایران مطرح بوده‌اند اصل کثرت در وجود به نحوی مورد قبول بوده است حالا بعضی کثرت را کثرت صد در صد می‌دانستند که به وحدت بر نمی‌گشت جز در یک معانی صرفاً عرضی ؛ بعضی مثل فلسفه صدرایی کثرت را به وحدت تشکیکی بر می‌گردانند ولی آن چیزی که خود متون معرفتی علم اسلام مثل قرآن و روایات مخصوصاً روایاتی که مخاطبینش مردم عامه نبوده‌اند مثل مناجات‌هایی که از ائمه رسیده است وقتی آن‌ها را ملاحظه می‌کنی می‌بینی که طور دیگری صحبت می‌کنند و جهان ما سوی اللهی را جلوهای ظهورات حق می‌خوانند و ما  اگر بر این مبنا مباحث را مطرح کنیم و فلسفه ما به این شکل درآید قاعدتاً خیلی از مباحثی که حتی در حکمت متعالی به آن التزام بوده است عوض می‌شود و انشا الله خدا توفیق دهید که بتوانیم همچنین فلسفه‌ای را تقریر کنیم

 استاد ببخشید تفاوت این مباحثی که فرمودید با مباحث عرفان اسلامی چیست آیا این همان عرفان نیست ؟

عرفان این مباحث را با دید عرفانی بحث می‌کند ولی ما این مباحث را با برهان نفی و اثبات بحث می‌کنیم

ما در کتاب‌هایی مانند تمهید القواعد این مباحثی را را به صورت برهانی مشاهده می‌کنیم تفاوت آن با مباحث حضرت عالی چیست ؟

در کتاب‌هایی مثل تمهید القواعد  مباحث ، عرفانی است و احیاناً مباحث فلسفی را هم بیان می‌کنند و می‌گویند ما می‌خواهیم که هم محجوب که اشاره ایشان به فیلسوفان است آن‌ها انسی به این مباحث پیدا کنند و اگر ما بخواهیم با شیوه ه ای بحثی بر اساس مبنای تجلی فلسفه را بیان کنیم قاعدتاً یک فلسفه نویی را می‌توانیم ارائه دهیم و امیدواریم که این مبحث را جایی برسانیم

اگر توصیه ای به طالبان علوم عقلی و فلسفی دارید بفرمایید ؟

به نظر من در مرحله اول طلاب باید استعداد خودشان را به یک نحوی روشن کنند و ببیند که چه استعدادی دارند اگر کسی استعداد فلسفی دارند و مباحث عقلی را خوب می‌فهمند برای مباحث فلسفی وقت بیشتری اختصاص دهند و بیش از هر چیزی باید یک انسان فیلسوف به فکر خود شدت و قوت بدهد و صرفاً به مطالعه اکتفا نکند و باید بیش از آن چیزی که به درس و تدریس معمولی می‌پردازد وقت‌ها و ساعت‌هایی به فکر کردن نسبت به مباحث بپردازد و بتواند یک بحث را با فکر و اندیشه خودش تحلیل و تقریر کند و این امر باعث می‌شود که مایه‌های فکری و علمی خودمان را تقویت بکنیم



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٦/٤ توسط ح.کرمی
تمامی حقوق مطالب برای یادداشت ها و مصاحبه های یک خبرنگار محفوظ می باشد